::: زندگی زناشوئی - قسمت هفتم :::

وای چشمتون روز بد نبینه . آقا و خانوم به زندگیشون نمک می پاشن ( دعواشون می شه ) .

آقا : ای بابا. این چه وضعشه. یه بار ندیدم توی خونه On باشی. هر وقت اومدم خونه Login کردم می بینم که off هستی . ده خوب یه کمی هم خونه رو Defragmentesh  کن. غذاهاتم که یا guest user هست یا هم که destroy می شه.

خانوم : اووووووووووو چه خبرته . خبه حالا !!! . منه بدبخت رو بگو که واسه کمک account آقا می رم خودمو می کشم کار می کنم که زندگیمون سازماندهی داشه باشه. بتونم همواره پاسخگوی نیاز کاربران ... چیز .. می گم کاربران... خونواده ام باشم. بد می کنم ؟ ها؟ بد می کنم ؟

آقا : خب اندازه داره دیگه توکه می خوای همه Capacity و انرژی خودتو واسه کار بذاری کی وقت می کنی به Room و Home بیای و چت کنیم و یه کمی هم واسه زندگی خودمون Login بشیم.

خانوم:  برو باباجونه من. موقعی که اومدی خواستگاریم که عضو مشترک کتابخونه زندگیم شی من همینطوری بودم تازه خودتم تمام شرایط عضویت رو پذیرفتی. تازه همچین شهریه عضویتی هم که نخواستم به 5 تا سکه بسنده کردم. بد کردم؟

آقا : اینا درست ولی تو برگه Registery ازدواجمون نوشتیم که زندگی مونو فدای Business نکنیم. تازه ماشالا بزنم به تخته خیلی که Account سر ماه چرب و نرمی هم می گیری.

نمایه : ( با یک جهش شیرجه به وسط میدون) آخ جون می بینم که مامان و بابا همچینی یه بازیه اکشن شولوع کردنو منم هستم.

آقا: برو بچه. این Game دو نفریه. فوقش بشین تماشا کن.

خانوم : چی چی رو تماشا کن. خیلی داریم کار قشنگی می کنیم می خوای اینم تماشا کنه. تازه شم امتیاز من بیشتره.

آقا : آره می دونم. تازه انقدر زیاده که تو یه دونه جون هم جایزه گرفتی .

( همه خانواده می زنن زیر خنده و نمک پاشی در اندرون زندگی همین جا ختم می شه)

::: مسابقه در چند ثانیه با شرکت عمو کتابداااااااااااااااااااااار :::

مجری : بییندگان جان. سلام. بایکی دیگر از برنامه های جذاب مسابقه در چند ثانیه در خدمتتون هستیم.  خب . بله . شرکت کننده ای پشت خط هستند . سلام عزیزم . بفرمایید اسمتونو خودتونو معرفی کنین از کجا شرکت می کنین؟

عمو کتابدار : باسلام. بنده عمو کتابدار هستم مشهور به عمو کتابدار و از کتابخونه کلبه ای تماس می گیریم لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی هستم و همونطوری که می دونید دانش داره منفجر می شه و فقط منم که می تونم این انفجار رو مهار کنم .

مجری : به به به به . بینندگان عزیز امشب چه شود. عمو کتابدار یکی از بهترین چهره های ساله که من هم تو کتابخونه شون یا بهتر بگم کلبه شون عضوم تو مسابقه ما شرکت دارن. واااااااای . عمو خیلی خوش اومدین به برنامه خودتون.

عموکتابدار: بله و من هم از شما تشکر می کنم.

مجری :عمو می ریم که مسابقه رو شوروع کنیم .

عموجان مسابقه امشب ما بیست سوالیه و میدونم که شما با معلومات خوبی که دارین می تونین در همون پنج سوال اول به جواب برسین. خب عمو بفرمایید :

عموکتابدار: دایره است ؟

مجری : بله عمو.

عموکتابدار: سی دی نیست ؟

مجری : عمو بابا بارک الله. آخه این ممکن نیست. آفرین .

عموکتابدار: خب جایزه اش چیه؟

مجری : البته جایزه شما محفوظ هست ولی تهیه کننده عزیز می گن یه مسابقه دیگه بیست سوالی همین الان داشته باشیم. موافقین؟

عموکتابدار: آره بریم.

مجری : خب بپرسید عموجان. ولی این یکی فکر می کنم اندکی از شما انرژی می گیره.

عموکتابدار: باشه هستم. ولی تو هم منو راهنمایی کن.

خیله خب. عرض شود که در جیب می گنجد؟

مجری : نه عموجان.

عموکتابدار: توجیب پالتو چی؟

مجری : نه عمو جا نمی شه.

عموکتابدار: خب پس. توی زنبیل چی؟

مجری : نه عموجون. توصیه می کنم جا شدن ها رو بی خیال شون بشی.

عموکتابدار: باشد. در جیب جا نمی شود حتی در پالتو اصلا جا نمی شود. هوا نیست ؟

مجری : نه ولی یه راهنمایی. یه جورایی توی هواست .

عموکتابدار: مگسه

مجری : نه عموجان. اصلاً جوندار نیست.

عموکتابدار: معمولاً تو چه جور هواهاییه ؟

مجری : عمو هوای خاصی نمی خواد.

عموکتابدار: می شه اون رو از هوا گرفت و تو یه چیزی گذاشت ؟

مجری : دقیقاً عموجان. خیلی نزدیک شدین.

عموکتابدار: ( که ذوق کرده ) یعنی بارونه

مجری : نه عموجان ( حالت کسلی) خوب اومده بودین

عموکتابدار: باشه عزیزم چرا گریه می کنی الان می گم. از هو بگیر بچپون تو یه چیزی. ببینم خود به خود هم وارد می شه یا حتماً باید با دستامون بگیریمیش؟

مجری : آفرین عمو . نه ببین خود بخود می شه اگه شرایطش رو فراهم کنی ولی با دست نمی شه بگیریش.

عموکتابدار: ببینم چه جوری تولید می شه ؟

مجری : باکامپیوتر درستش می کنن.

عموکتابدار: آهااااااااااااااااااااااان فهمیدم.

مجری : بله بله افرین بگین عمو

عموکتابدار: باشه هولم نده یعنی هولم نکن می گم. ماهواره نیست .

مجری : واااااای عمو خیلی نزدیک شدین. یه کم دیگه

عموکتابدار: ( که قلبش تند تند می زنه)  فضانورده شایدم سایبرنت باشه

مجری : واااای نه بیشتر تلاش کنین دومیه خیلی نزدیکه یعنی سایبرنت بعد اون اومده.

عموکتابدار: باباجان راهنمایی کن

مجری : عمو ، این مورد مد نظر ما نقش مهمی توی اشاعه اطلاعات و آلودگی اطلاعات و دسترس پذیری به اطلاعات و حتی اعتیاد مدل جدید بعضی از جوونا داشته.

عموکتابدار: آهااااااااااااان تلفنه ؟

مجری : نه ولی با اونم در ارتباطه . وای عمو تو رو خدا

عموکتابدار: موبایله

مجری: نه عمو نه نه ولی با اونم می شه ازش استفاده کرد.

عموکتابدار: چیز نیست چیه اون .می گن. الان می گم ...

( زینگ زینگ)

مجری : وای عمو وقت شما تموم شد. خیلی حیف شد.

عموکتابدار: حالا جواب چی بود ؟

مجری : اینترنت. جواب ما اینترنت بود . عمو دیگه من خیلی راهنمایی کردم.

عموکتابدار: آهان . از اون نظر. منم می گم خدایا این دیگه چیهو خب یه بار دیگه بریم.

مجری : متأسفم عمو . دیگه وقته اخباره و باید از شما خداحافظی کنیم. صحبت خاصی ندارین؟

عموکتابدار: چی چی رو صحبت خاصی ندارین. پس جایزه سؤال اولم چی میشه؟

مجری : آخ راس می گین. جایزه شما یک دستگاه ماشین کنترلی باطری قلمی خور قابل شارژ هست که با پست بفرستیم گرون می شه خودتون میاین می گیرین . خب دیگه وقت ندارم. بینندگان عزیز تا دیداری دیگر خدا نگهدار.

 

::: شعر در باب دعوت به مطالعه :::

گفتم کتاب می خوانی

گفتا برو بی کاری؟

گفتم چرا نخوانی ؟

گفتا که وقت دیگر

گفتم چه کاری داری

گفتا که کار ندارم

گفتم که چون بی کاری چرا کتاب نخوانی؟

گفتا چه کارم آید؟

گفتم به خیلی کارا

گفتا بگو مثالی

گفتم مثل تو گویی فردا یه مهمون داری

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم نکن شتابی

خواهی که تو غذایی بنمایی به مهمان

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم که از کتابی یاد می گیری غذایی

آن وقت بپز غذا را وانگه بده به مهمان

گفتا برو بیکاری نیمرو دهم به مهمان

گفتم مثال دیگر

گفتا بگو بیکاریم

گفتم که عزم گیری

تا بروی به جایی

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم که چون توخواهی

گزینشی یه جایی

گفتا که خب چه باکی

از یه آزانس بپرسم

گفتم مثال دیگر

گفتا بگو چه باشد.

گفتم که چون تو خواهی

بیابی از زندگی دری و گوهری هم

گفتا کتاب چه لازم

بدون آن توانم

گفتم مثال دیگر

گفتا برو عموجون

حواله ات به دیگر

گفتم عزیز جانم

گفتم که دانی آیا

تو راز افرینش؟

گفتا که دیگر آن چیست ؟

گفتم که گر توخوانی

کتابی و مقالی

دانی برای چیستی

از کجا و به چیستی

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم چو دانی آنان

زندگی ات مفید است

گفتا که والحق آمد

حرف تو از نهانت

گفتم حالا می خونی؟

گفتا آری می خونم.

::: برنامه طلوع قمر  :::

مقدمه ی آقا داریوش در معرفی میهمان برنامه :

سلام. با طلوع قمری دیگر در خدمتتان هستیم.
میهمان این هفته ما یکی از چهره های درخشان و تازه به دوران رسیده کتابداری است.
وی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان و تحصیلات متوسطه اش را در دبیرستان گذراند. از همان اوایل تولد کمی این ور تر عاشق کارهای فرهنگی بود به طوری که اولین کودک پنج و نیم ساله ای بود که در کانون پرورش فکری کودکان عضو شد در حالی که شرط سنی هفت سال ملاک بود و همچنین او دیواری را خالی از اثر هنری باقی نمی گذارد.
وی در کودکی انشا می نوشت و نقاشی های قشنگی می کشید و همه به او آفرین می گفتند.
در دوران دبیرستان طی شرکت در یک کلاس تئاتر عاشق بازیگری و کارگردانی میشه و یه نمایشنامه ای هم می نویسه و بازی می کنه و کارگردانی هم می کنه و از قضا بازیگر برتر هم می شه!!! این دوست ما که رشته اش ریاضی و فیزیک بود هر دو عدد پاهایش را در داخل یک لنگه کفش کرده و اصرار بر ادامه تحصیلات در هنر می ورزد و این کشمکش ها ادامه داشت تا یکهو متوجه شد مدرک پیش دانشگاهی اش در رشته ریاضی در دستانش قرار گرفته و فردا پس فردا کنکوره.
کنکور رو می ده و در دانشگاه آزاد در کاردانی برق قدرت قبول می شه ولی چون راهش دور بود نمی ره. آخی!!! بعدش می زنه انتخاب رشته دانشگاه سراسری می رسد. یکی از انتخاب های ایشان کتابداری با گرایش ... بود که از همان هم قبول می شود.
بقیه حرف و حدیث ها را از زبان خود استاد به گوش جان می نشینیم.

مجری : عمو کتابدار به برنامه طلوع ماه خوش آمدید.

عمو کتابدار : بنده هم خدمت شما و ببینده ای خوبتون سلام و وقت به خیر می گم .

مجری : استاد از تحصیلاتتون در دانشگاه برامون بگین و بعد بریم سراغ بقیه سوالاتمون .

عمو کتابدار : بله بنده در سنه 25-1424 قمری به عبارتی سال 82 شمسی وارد آکادمی شده و تحصیلاتم رو شوروع کردم.
در ابتدای راه بنده هیچ اطلاعی از این رشته نداشته و همینجوری این رشته را منتخب کردم . در همین راستا به محضر یکی از اساتید رفته و جویای احوال این رشته شدم که ایشون بنده رو راهنمایی کرده و گفتند که : امروز دانش داره منفجر می شه و اطلاعات همه جا رو آلوده کرده و از طرفی علم هم هی داره تولید می شه هی داره تولید می شه. پس فلذا بایستی کارشناسانی باشند تا جهان دانش را سازمان داده و از این آلودگی برهانند ( من هم رفته رفته از این رشته دارد خوشم می آید ) که ما هم می خواهیم شما ها این کار را بکنید.
پرسیدم که استاد اونجوری که از اسم رشته بر میاد رشته دهن پرکنی به نظر نمیاد. همین الانش هم دوستان به بنده مهندس قفسه می گویند.
خنده ای کرده و می گوید : نه . ببینید همه همه چیز می گن. بی خیال. هفتاد در صد این رشته مرتبط با کامپیوتر می باشد. یعنی شما اینترنت رو که فول می شین. طراح وب سایت هم که می شین. بانک اطلاعاتی هم که می تونین ایجاد کنین در کنار اینا کتابداری و اطلاع رسانی رو هم یاد می گیرین تازه می تونین با دوستاتون شرکت هم بزنین.(البته الان هم یه فکرای بکری دارم فقط دنبال دوست خوب و صادق هستم)
گفتم دم استاد گرم بااین رشته و از فرداش شروع کردم به درس خوندن. کم کم که عاشق رشته شدم عزم ام رو هم جزم کردم که تو این رشته خوب باشم و خدا رو شکر در طول 6 ترم دوره کارشناسی را با معدل الف تمومش کردم.
آخه نمی دونید چقدر مشتاق بودم که وارد بازار کار می شم و با اون همه تجارب و فعالیت هایی که دوران دانشجویی داشتم دیگه بیکاری چیه ، کارآفرینی هم می کنم. اصلاً این رشته رو هم چینی می ترکونم.

مجری : و آیا چگونه شد ؟

عموکتابدار: به فکر یافتن شغلی شدم. مشغول قدم زدن در محله های اینترنتی بودم که با یه وبلاگی که به حق از صد تا وب سایت بهتره آشنا شدم. بله وبلاگ گروهی کتابداران ایرون.
یه روزی دیدم نوشتن که :" آزمون استخدامی کتابداران بهمن ماه" که در همان لحظه ماوس را بر روی میز نهاده و تقریباً حدود 1.5 متر از صندلی به سمت بالا پرتاب شده و برگشتم. تا اینکه بهمن شد خبری نشد . اسفندشد خبری نشد. فروردین شد خبری نشد. اردیبهشت شد خبری نشد. خرداد شد خبری نشد. الان که تیر هست خبری نیست و گفتن شاید شهریور. ماهم که اصلاً هم نیست داریم از جیب پدر می خوریم و حالشو می بریم اصلاً هم خجالت نمی کشیم. بابا مسئله ای نیست که 24 سالمونه و بابابزرگمون هم سن ما که بود بابا بود شاید داماد بود. مهم نیست جوونی رو عشق است. اصلاً جوون که نباید کار کنه.
خلاصه گفتیم بریم یه شرکتی که قبلاً کارآموز بودم. گفتم اقا این کتابخونه شما چرا اینجوریه> نه کدی ، کامپیوتری، فهرستی. من براتون سازماندهی اش می کنم. هم ارزون هم با کیفیت . گفتند بور پیش معوان. رفتم و همه این حرفا رو گفتم و به بنده گفتند خب که چی بشه. کتابخونه می خوام چیکارو اونم دکوریه بابا. خوش اومدی.و از این جور اتفاقات برام خیلی پیش اومد.

مجری : پایتخت چی ؟

عموکتابدار: ببینین اینجوری به نظر می یاد که پایتخت به حد کافی کتابدارای بهتر از من داره ولی خب بایست یه امتحانی بکنم.

مجری : پس الان مشغول چه کاری هستید.

عموکتابدار: بنده در حال حاضر گاه گداری یه کلبه درویشی داریم که یه چیزایی رو اونجا می نگاریم تا شاید باب خنده و تفریحی باشه برای بقیه دوستان و لیستی از منابع کنکور فوق لیسانس رو گذاشتم رو میزم که حدود هفتاد و اندی کتاب می شه و چیزی هم نیست هر کدوم حدود 200 یا سیصد صفحه و از طرفی در کار راه و ساختمان و تره بار هم هستم.

مجری : راه و ساختمان و تره بار؟ چه ارتباطی با مدرکتون داره؟

عموکتابدار: بله. بنده راه می رم و ساختمونا رو می بینم و برای منزلمون هم تره بار می خرم و هیچ منافاتی هم با مدرک بنده ندارد.

مجری : آینده این رشته رو چه جوری می بینید استاد؟

عموکتابدار: ( تبسم) من هم مثل بقیه با چشمام می بینم. ولی ظواهرات امور این گونه می نماید که آینده خوبی در انتظارمونه. بالاخره کتابخونه دیجیتال می یاد و کتابخونه ها هم که ماشالاه روز به روز دارن زیاد نمی شن. و از طرفی هم که این همه مردم علاقه مند به کتاب نخواندن داریم. دیگه چی از این بهتر.

مجری : استاد به جوونایی که در اول این راهن چی می گین ؟

عموکتابدار: می گم ببینین شما اول راهین .

مجری : و دیگه ؟

عموکتابدار: دیگه این که رشته واقعاً رشته خوبیه ( بی شوخی) فقط یه دیر زود داره اما سوخت و سوز هم داره ولی دنیا اینجوری نمی مونه که. به همشون قول می دم که آینده بسای ردرخشانی در انتظار همه ماست و مطمئن باشن که بالاخره این رشته جاگاه خودش رو پیدا می کنه .

مجری : عمو جان شنیدیم کلبه شما طرفدار و رقیب زیادی داره درسته ؟

عموکتابدار: ببینید این چیز طبیعیه ام رقبایی که شکا می گویید واقعاً دوستان و مشوقان من هستم و من هم سعی می کنم برای آنها اینگونه باشم هر چند نه آنها من را می شناسند و نه من آنها را می شناسم.

مجری : مدتی نبودید. می گفتن ترور شدین.

عموکتابدار: نه بابا کی میاد گلوله اش رو حروم بنده بکند . نه بنده ترور نشده بودم فقط کمی خسته بودم از روزگار. اما باز باز کامنتهایی که دوستان در کلبه می گذاشتند دوباره بر ان شدم که این بار کلبه ام را مصمم تر به روز نگه دارم.

مجری : عمو ، با شنیدن کلمه عمو فکر می کردیم حدود 200 سیصد سالی سن داشته باشید ولی ...

عموکتابدار: بله درسته. بابا این زمونه همه رو پیر مکنه دیگه. اینه که منم عمو شدم. مشکلی دارین؟

مجری : نه عمو جان چرا قاطی می کنین. راستی شنیدیم اخیراً سفری به ناسا داشتید. آنجا را چطور دیدید؟

عموکتابدار: بله بنده بهمراه سه نفر دیگر از کارشناسان خبره به این سفر پر ماجرا رفتیم که یاشارخان زحمت اشاعه اخبارش را می کشد و در حال مذاکره هستیم مه در این امر تشریک مساعی داشته باشیم و در روزهای اتی خاطرایت را برایتان از این سفر خواهم نگاشت.

مجری : و سخن آخر استاد.

عموکتابدار: ای بابا برنامه تون تموم شد. چه زود. حرف خاصی ندارم فقط می خواستم بگم رشته کتابداری رشته قشنگیه فقط مسئولا یه کم وقتش رو بیشتر کنن یه کمی هم به فکر این فارغ التحصیلان خصوصاً استانی هم باشند. از شما متشکرم که بنده را در این برنامه شرکت دادید و امیدوارم کتابگذار اعظم رو هم بیارین با ناراحت الدوله که به همراه هم یه میزگردی بذاریم و این رشته رو بیشر شکاف بدیم.

مجری : تا طلوع قمری دیگر خداحافظ .


::: زندگی زناشوئی : قسمت ششم  :::

این داستان : پسر خانواده (نمایه) مریض شده و بایستی بره دکتر.

نمایه : وای مامانی. من چرا اینجوری میشم. انگار همه قفسه ها می خواد روسرم دانلود بشه . وااااااااااای

خانم : وای. چه بلایی سر نمایه ام اومد. پاشو حاضر شو ببرمت سرویس درمانی مرجع .

آقا : تا شما Login می شین من برم ماشین رو حاضر کنم.

نمایه : مامانی من از همین الان گفته باشم اگه بخوان آمپول connect کنن من در می رم ها. بعد نگی عضویتم تو
خونواده باطل می شه.

خانوم : نه پسرم تو این کار رو نمی کنی. اگه این کار روی بکنی عضویتت تو دنیا باطل می شه مامانی ها.

آقا : ( آیفون را می زند) خانوم بیاین دیگه. اون کارت باهوش رو وردار یه کم بنزین Register کنیم.

خانوم : باشه اومدیم. پاشو نمایه . گلم. عزیزم. الان می ریم دکتر دوباره روزآمد می شی. ده پاشو دیگه .
::: ادامه دارد :::

::: مرغ دل :::

مرغ دلم ناله سر کرد
داغ مرا تازه تر کرد
زاه شرر بار
این وبم را
قاط زد و اون را
زیر و رو کرد
عموی لب بسته ، زکنج کلبت در آ
نغمه دانش را، برامون سرا
وز نفسی عرصه این خاک کلبه را
پر شرر کن ، پر شرر کن
این کتاب هاااا، خاک می خورن
هیش کی اینجا و نه اونجا
یک کتاب
یک ورق
حتی یک سَََـَــَــَـطر
نمی خونه ، نمی خونه
تابستونه تعطیلاته
کلبه ی ما ها ، بی قرار ه
این جا هم چون اونجا
تنگ و تار ه ههههه
بیا تو از اینجا
کتابی ببر

::: مراجعه کاربر به کتابخانه :::

هر برگه یه فهرست انگشت رهنمایی است...........هر لیبلی در اینجا جام جهان نمایی است
هر یار بی زبانی مکتب سر به مهر است...............ارجاع یک کتابدار آواز آشنایی است
کاربری چوآید رود سراغ سیستم .........................بانک همه کتابها در داخل همین است
آغاز کار او را با واژه ها بباشد..............................هرواژه ای نشسته هریک یه رهنمایی است
تا جویداو آنجا کتابی و مقالی..............................هرفیلد بی پروبال در چشم خود همایی است
با دستگاه سیستم یک کاربر چه سازد..................هرچه کتابها رافیلد جدا جدایی است
هرچندسبک سیستم برپایه یه چیز است..............درسر هر مقامی یه کلیدی بباشد
جوید همی کاربرکدهمون کتاب را.........................کتابداره همونجا همچو یه رهنمایی است.
گیرد همو کال نامبر ...........................................چون که کتاااااااب دار است
جویدش اندر آنجا.............................................. همچو Crowler است او
آید و گوی همی ...............................................کاربرگرامی کتابمان امان است رو روز دیگر بیا.
نگاه کرد آن کاربر به سیستم همانجا................... نگو که دیگرش او هیچ حوصله ندارد

||||||| عمو کتابدار آمد ||||||||

||||||| عمو کتابدار آمد ||||||||

دلم از دست این دنیا چه خون است
ندانم حال من اندر زمان واه واه چه چون است

بخواندم درس و مشق و علم و دانش
که گیرم یک لیسانسی بهر دانش

گرفتم من لیسانس و مدرکم را
تریلی هم بماند در کشیدن مدرکم را

در آن روز ازل گفتند به به
عجب !!! چه رشته ای به به و چه چه

بیا خوب آمدی بر این کلاسها
تو خواهی بود بهترین این کلاسها

بپرسیدم چه باشد اندر این علم
بگفتا هر چه خواهی دارد این علم

بگفتم پول ؟
بگفتا دارد این علم.

بگفتم ارزش اش؟
بگفتا بر عرج دانش.

بگفتم منزلت؟
بگفتا تا دل بخواهد.

بگفتم بازار کارش؟
بگفتا واه واه که توپ است.

بگفتم ایول ایول
همین الان می آیم

گرفتم لیسانسم را به 6 ترم
همه به به شنیدم با یه چه چه

همی عزمی نمودم بهر فوقش
وزان پس بهر دکتری اش

گرفتم لیستی از منبع ها را
چشانم گرد شد چون دیدم آن را

واسه فوق لیسانس باید بخوانی
قریب هفتاد و اندی تو کتاب را !!!

حالا باشه می خونم من چه باکی
تا اینجاش اومدم بازم چه باکی

ولی باید یه شغلی هم بیابم
که شاید اندر آن کنکور نیابم
همی آن رتبه مد نظر را

برفتم اندر یه نهادی
که باشد شاید آنجا هم یه کاری

بگفتند ای جوان صبری بباید
که گیریم آزمونی و شاید

توانی اندر آیی تو در اینجا
بیابی شغلی و کاری تو اینجا

بگفتم امتحانش کی هست؟
بگفتا همزمان با باد پاییز

همی دیپرس شدم من
کمی گیجی زدم من

آخه گفتا که باشد پول و ارزش
برایت اندر این علم

برفتم شرکتی و گفتم که آیا
نمی خواهی کتابداری تو آیا

بگفتا نه بابا کتاب کجا بود
فقط پول و فقط پول و فقط پول

برفتم به یک جای دگر من
بگفتند ای جوان علمت چه باشد؟

بگفتم ای رئیسا کتابدارم
بگفتا آن چه باشد ای جوانم؟

بگفتم ای عزیزم علمی است آن هم
که دارم من لیسانسش را به جیبم

بگفتا ما به اینجا هیچ نداریم
نه کتابی یه دونه هم کتابخوانی

علی حاضر خورم من ز جیب بابا
بگردم ویلون و سرگردون بابا

همین بودش نبودم چند روزی
می رفتم دنبال کار و بر می گشتم

می گشتم من خسته و کوفته
دیگه کی حال داره وب رو نویسه

ولیکن دیدم اینجا من محبت را ز یاران
خجل گشتم ز غیبت پیش یاران

لذا من آمدم بازهم دوباهر
که شاید کمی گویم دوباره

ز شادی ها و غمها به یاران
نباشد بین ما دیگر فراقان

::::کتابدار ناز::::

آه ، ای کتابدار ناز

کتابخونه ای ساز

زین جای دل نواز

کتابی ببرم

گــــــــــــــر کتابی نخوندم

از گناه من بود

بیا تا ز سر

گنهم گذری

بــاز میکنم دست یاری

به سویت دراز

بیا تا علم خود را

با ناز و نیــاز

ز خاطر نبرم

گـــر نکند تیر چشمت

وبم را هدف

به خدا همچو مرغه

بی بال و پرم

رو کلّه ات بپرم

آنکه او یه نظر نده بر من کیست؟

ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو کتابدار نازی

در کلبم بنشین

من تو را می خندانم بیا که جز این

نباشد هنرم

این همه بی خیالی ندارد ثمر

به خدا اگر بر من ندهی نظر

نیابی اثرم

 

" عمو کتابدار و دایی بنان"

:::: زندگی زنا شویی – قسمت پنجم  ::::

:::: زندگی زنا شویی – قسمت پنجم  ::::

این داستان :نهار می خوریم :

خانوم: پسرم نمایـــه ، مامان بیا نهار بخوریم الان عطف معده ات وا میره ها!!

آقا: خانوم غذا رو بکش که دیگه ram بنده خالیه خالیه.

خانوم: باشه هولم نکن می بینی که دارم می کشم. Opac که نیستم که.

پسر: مامانی بازم غذا دیسکت پلو با دیکشنریه؟!

آقا: مولتی میدیای شیطون.

خانوم: وا نمایــه لیبل ( تیکه) می ندازی شیطون؟

آقا: به به!! عجب دست پختی الحق که server تمومی.

خانوم: خواهش می کنم چشماتون server می بینه.

آقا: پسرم چه خبرته! یکم آروم تر! هاردت پر میشه ها!!

پسر: نترس بابایی ، هارد من حودودای 50 گیگ جا می گیره.مامانی ، بابایی ، دست شما هنگ نکنه. من میرم یه کم تو بخش دسترسی باز بازی کنم.

خانوم: باشه برو فقط مواظب باش لباسات متورّق نشه!

آقا: راس میگه حال دفراگمنت کردن نداریم.

::::: این داستان ادامه دارد ::::     

::::::::

::::::::

من از نهایت علم حرف می زنم

من از نهایت نور

و از نهایت علم حرف می زنم

اگر به کلبه من آمدی برای من

ای مهربان کتاب بیاور

و یک کارت اینترنت که با آن

به ازدحام وب های خوشبخت بنگرم

هیچی هم نیاوردی؟

اقلاً نظر بیاور.

" عمو کتابدار و خاله فروغ "

مهد کودک

" یه روز عمو کتابدار به فکر راه انداختن مهد کودک کتابدارانه شد و برای کودکان هم اشعاری سرود."

......................................

یه کتاب دارم مستطیله

سرخ و سفید و آبیه

می زنم زمین خاک پا میشه

نمی دونی چه حالی میشه

من یه کتاب نداشتم

مشقامم ننوشتم

بابام منو کتک زد

یه سیلی با لگد زد

......................................

کتابدارم کتابدار

صورتم مثل کتاب

قد و بالام کتابه

کتاب خوبی دارم

میشینم توی خونه

می خونم عاقل میشم

منم یه کتاب میشم

......................................

"ماجرای عضویت عمو کتابدار"

دویدم و دویدم

کتابخونه رسیدم

دو تا کتابدار دیدم

یکیش به من فرم داد

یکیش به من قلم داد

فرم رو پرش کردم

دادم به اون کتابدار

کتابدار ازم یه عکس خواست

عکسم بهش دادم

بعد یه کپی ازم خواست

اونم بهش دادم

بعدش ازم یه فیش خواست

اونم بهش دادم

اونم به من یه کارت داد

کارت رو دادم به مرجع

مرجع به من کتاب داد

کتاب رو خودم خوندم

بعد اون رو پسش دادم من

یه کتاب دیگه گرفتم

اونم خودم خوندم

بعد اونم پسش دادم من

کارتم رو پس گرفتم

داشتم که برمی گشتم

یه کتابی رو برداشتم

آوردمش به خونه

خوندمش دونه دونه

وقتی اونم تموم شد

اونم پسش دادم من

یه سر رفتم کافی نت

وبم رو چک می کردم

کمی هم چت می کردم

بعدش دیدم گشنمه

رفتم یه کیک خریدم

کیک رو خودم خوردم

کاغذ رو دیگه نخوردم

بعدش رفتم به کلبه

هیشکی کلبه نبوده

نبوده که نبوده

به من چه که نبوده

بوده که یا نبوده

 کی بوده یا نبوده

مگه معلّمم من ؟

حضورغیاب میکنم؟

نشستم تو یه گوشه

یواش یواش خوابم برد

چه خوابی چه خوابی بود

بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم آب بود

قصه من یه خواب بود.

......................................

:::: زندگی زنا شویی – قسمت چهارم  ::::

این داستان :در پیک نیک:

( در راه پیک نیک):

پسر: بابایی کی میرسیم؟ چرا داری یواش میرونی؟

خانوم: راس میگه . سر عنوان که انتخاب نمی کنی. صد رحمت به چرخ کتاب !!!

آقا: میگی چیکار کنم؟! پهنای باندش همینه. بیشتر از 60 kbps نمی تونم برم.

خانوم: خب بابا نخواستیم.

آقا: آخه بنازم بعضی جاده ها رو که انگاری ADSL2+ با پهنای 3گیگه بعضی دیگه شون هم که روی دیال آپ رو هم سفید کردن.

( به علت کمبود دیالوگ ، خانوم و نمایه پس از دقایقی خوابیدند)

آقا: خانوم پاشین بالاخره send و resive ها تموم شد، رسیدیم.

نمایه: بابایی جونش ، این Host سرسبزی که میگفتی همین بود؟

خانوم: واه واه بلا به دور ، عجب جاییه؟! نه مقدمه ای ، نه پیش گفتاری ، مندرجاتش هم که واویلاس.

آقا: خانوم خیلی ببخشین ها! با این اکانت های ماهانه بنده و جنابعالی انتظار داشتی ویندوز ویستای اورجینال با بک گراندهای اختصاصی برات آپ می کردم یا یه سیستم apple؟

خانوم: رانندگیت هم که حرف نداره! همه سازماندهی غذاها و میوه ها خورد به هم!! خورد چیه؟ منهدم شدن! الان باید دوباره سیاهه برداری شون بکنم.

پسرم نمایه!!! جای دور نری ها! یهو میبینی گم شدی ما هم نمی فهمیم کدوم بخشی؟

آقا: آره جاهایی که username  و password می خواد نرو یهو میبینی هکت کردن هاااا

نمایه: نه فقط تو همین مقدمه اش هم .شما هم جاتون رو عوض نکنین که من لینک رو گم کنم.

آقا: ها ها ها امان از دست این نمایه . الحق که مولتی مدیاست.

خانوم: آره بزنم به قفسه پسرم یه پارچه کتابخونه دیجیتالیه....

::::: این داستان ادامه دارد ::::     ::::: عزیز دل عمو ، اگه نظر ندی از تو دلگیر می شم هاااا :::::

::::  اگه شما ها نظر ندین ::::

نمره ی بیست کلاس رو نمی خوام

بهترین هوش و حواس رو نمی خوام

کلبه عمو کتابدار بلا

اون که جاش تو وبلاگاست رو نمی خوام

من فقط  نظر می خوام نظر می خوام

اونا رو نمی خوام

نفسم همین نظر هاست

هوا رو نمی خوام

یکی پرسید اگه مطلبای تو  ته بکشه؟

حتی این خیال زشت رو نمی خوام

من فقط  نظر می خوام  نظر می خوام با یه کمی فضا تو وب

نمره ی بیست کلاس رو نمی خوام ...

:::: کتابدار قشنگ ::::

قد و بالای کتابدار رو بنازم

نو گل باغ کتابخانه بنازم

قد و بالای مراجع رو بنازم

نو گل باغ کتابخانه بنازم

تو که با علم خودت

و اندر آن حلم خودت

خدمت ما می کنی

بس که قشنگییییییییییی

تو که با ، یه وب طلا

پابلیش علم میکنی

اون رو  منظوم میکنی

چه قده قشنگی

لا لا لا لا لای لالی لا لالای

چو بیاییییییییییی

تو کتابداااااااااااار

بدهی از بر من

تو یک کتابی

چو بخوانم

من کتاب را

ببرد از دل من

اندوه و غم را

 

" عمو کتابدار"

دوست عزیزم سلام.

دوست عزیزم سلام. شرمنده . دیروز که جمعه بود منم یه جایی مراسمی بود که بایستی می رفتم و لذا نتوانستم دیروز مطلبی برایت بگذارم ، فعلا دوتا شعر زیر را تقدیمت می کنم ، فردا با ادامه داستان زناشویی و چند تا شعر جدید برای تو خدمت خواهم کرد. باز هم پوزش طلبکارم . چیکارش می شه کرد ، عمو کتابداره دیگه ، باید باهاش بسازی .

:::: عموکتابدار و پنج قانون رانگاناتان ::::

 

:::: عموکتابدار و پنج قانون رانگاناتان ::::

الا ای رهگذر کز راه یاری

قدم بر کلبه ما می گذاری ؟

در اینجا هر کتابی را بود خواننده ای

و ز بر هر بنده ای باشد کتابی

بگیرش یک کتابی را به راهی

بود بر هر کتابی راه  و چاهی

بباشد کلبه ام همسان یک گل

همو جان دارد و مَحیا است این گل

زین طریقت گر گذشتی تو به یک بار

عمو داند که وقتست همچو یک زرّی گهربار

:::: عمو کتابدار و رهگذر ::::

 

دید عمو را یکی هم رهگذر

در میان کلبه اش بنشسته فرد

ساخته است از برگه ها یک کلبه ای

می نویسد چیزکی وان پس نگارد چیزها

گفت ای مفلوک شیدا چیست این؟

می نویسی مشق خود یا نامه سوی کیست این؟

هر چه خواهی کتابی را بخوان

از برش کن وان دیگری را هم نگار

کی بود اندر خم این کوچه ها

یک مراجع که بخواهد یک کتاب

گفت وصف فهرست کتابش می کنم

می نویسم من سیاهه خاطرم آرام کنم

می نویسم سرشناسه بر سر یک برگه ای

وان دگر نامش نویسم زان دگر هم شهرتش

می نویسم من برگه وآنگه گذارم برگه دان

تا که شاید آید و خواهد کسی از من کتاب

نابدیده بنده ای در این مکان

من کتابداری نمایم تا که آن گردد عیان

 

:::: نمکدون ::::

-          مسئول حمل کتابخونه ی عمو کتابدارکه اتفاقاً پول پرست هم بوده توی سالن کتابخونه مسافر سوار می کنه .

-          به عمو کتابدار می گن رف خوانی به زبان ساده چیه ؟ عمو می گه : حضور و غیاب کتاب ها .

-          به عمو کتابدار میگن به چه روشی رده بندی می کنی؟ میگه به روش آریان : دونه دونه دونه

-          "عموکتابدار"  و " کتابگذار اعظم " که تازه دانشجوی کتابداری شده بودن هر کدوم یه جلد دائرة المعارف می خرن . بعد برای اینکه کتاباشون اشتباهی نیفته ، عمو رو جلد کتابش رو می کَنه(پاره میکنه ). اتفاقاً شب همون روز پسر همسایه کتابگذار اعظم رو جلد کتاب اون رو هم پاره می کنه. عمو مجبور می شه پشت جلد کتابش رو هم بکنه. فردای همون روز که می خواستن از کتاب مقاله در بیارن کتاب کتابگذار اعظم از دستش میفته و پشت جلد کتاب اونم پاره می شه. عمو میگه : مهم نیست ، من صفحه عنوان و فهرستش رو پاره می کنم که دیگه دائرة المعارفهامون اشتباهی نیفتن . از بد حادثه همون پسر کوچیکه همسایه هه دقیقاً همون صفحات کتابگذار رو هم می کنه. فردای اون روز بعد از کلی فکر عمو کتابدار  به کتابگذار اعظم میگه : اصلاً یه کاری می کنیم دائرة المعارف بریتانیکا مال تو ، آمریکانا هم مال من بعد عوضشون می کنیم .

:::: زندگی زنا شویی – قسمت سوم  ::::

:::: زندگی زنا شویی – قسمت سوم  ::::

این داستان : سه سال بعد -   رفتن به پیک نیک :

آقا : اِ اِ اِ ، عزیزم داری چیکار می کنی؟

خانوم : هیچی دارم به سر آستین لباس های جنابعالی لیبل و بارکد می زنم تا راحت تر بتونی پیداشون کنی .

آقا : لابد بعدش هم می خوای توی کامپیوتر Arrange شون بکنی توی یه نرم افزار؟

خانوم : شیطون از کجا فهمیدی ؟ بزنم به تخته داری کتابدار مرجع می شی هاااا.

 آقا : لا اقل اونارو توی یه فولدر جدا بذارشون !!! .

خانوم : راستی عزیزم یه فرصت مطالعاتی بریم ، آرشیو مغزم خیلی پر شده .

آقا : آره راس می گی ، بایستی یه ویندوزی هم نو کنیم ، فقط یادت باشه اول یه بک آپ از اطلاعات اصلی بگیریم . ( هه هه هه هه )

خانوم : پسرم . نمایه .حاضر شو می خوایم بریم توی طبیعت یه کم چت کنیم برگردیم .

پسر: مامانی ، این دفتر مشق من رو کی Format کرده ؟ سفیده سفیده ، من دیروز کتاب فارسی رو "رف خوانی" کردم توش نوشتم.

خانوم : پسرم اون دفتر نقاشیه که دستت گرفتی ، دفتر مشقت در بخش میز امانت ، چیز ، می گم امانت ، روی میز مطالعه ات گذاشتم .

آقا : خانوم زود باشین دیگه ، من کم کم دارم Hang می کنما ، الانه که restart لازم بشم. من کنار ماشین Standby هستم . سر راه بایستی یه کمی هم بنزین دانلود کنیم. بعد هم بریم مکانیکی ماشین رو Update بکنیم .

خانوم : باشه، هولم نکن ، صبر کن این منابع غذایی رو بذارم تو کیف ، بدون سازماندهی که نمی تونم پاسخگوی تو و نمایه جونم باشم .

::::: این داستان ادامه دارد ::::   ::::: نظرات شما دل عمو کتابدار را شاد می کند :::::

:::: اندر رده دیویی :  ::::

 :::: اندر رده دیویی :  ::::

ده دانه موضوع ،

رده به رده ،

با نظم و ترتیب ،

یکجا نشسته ،

هر رده ای را

ده شاخه ای هست ،

تحت هرکدام ،

ده شاخه  دیگر ،

بر هر شاخه ای

ده شاخه دیگر ،

این رده ها را ،

کلی به جزئی

آقا دیویی ، بخشیده نظمی ،

وآنگه چاپیده ، در دو مجلد،

کتابها را ،

جداولی هست ،  در یک مجلد ،

یک جلد نمایه ، همراه آن است ،

برگردان از " عمو کتابدار "

:::: گزیده خاطرات عمو کتابدار ::::

:::: گزیده خاطرات عمو کتابدار ::::

از امروز ، یکی از بخش های ثابت کلبه "عمو کتابدار" گزیده خاطرات عمو خواهد بود :

-          عمو کتابدار تازه عروسی کرده بود ، اولین کلمه عشقولانه ای که نثار نامزدش کرد این چنین بود : در قفسه قلب منی هرگز ... .

-          یه روز عمو کتابدار که توی یکی از کتابخونه ها در حال گذراندن دوره کارآموزی 1 بود ، خانومی از او کتابی می خواهد ، عمو که داشت می رفت کتاب رو بیاره ، می خوره زمین .. برای اینکه ضایع نشه می گه : جون من حرکتو داشتی؟!!! .... بعد که داشت کتاب رو می آورد دوباره می خوره زمین ( طبیعیه دیگه ؛ کارآموزی یک و مراجعه کننده ی ... و ) و برای اینکه سه نشه ، تا دم پیشخوان سینه خیز می آید.

عمو کتابدار یه جایی قرار دادی کار می کرد ولی بعد چهار روز اخراجش کردن. می دونین چرا؟ آخه همه دیکشنری ها رو انداخته بود بیرون. چرا؟ دید روی همه شون نوشته همراه با لغات مستعمل .

:::: اندر صادرات کتابدار به افغانستان ::::

:::: اندر صادرات کتابدار به افغانستان ::::

 از اون بالا کفتر می آیه

یک کتابداره می آیه

کتابدار کابلی

عمو کتابدار هستم

واسه خاطر کتابهات

از همه چی گذشتم

به تو میگم فهرست چیه

تو هم قشنگ یادش بگیر

اونوقت می شی کتابدار

منم که بر می گردم

عمو کتابدارم  من

خیلی کتاب دارم من

:::: نمکدون ::::

:::: نمکدون ::::

- یه کتابدار جو گیر می شه  تا صبح فهرست نویسی می کنه .

- یه روز عمو کتابدار یه چراغ جادو پیدا می کنه و یه دستی به روی اون می کشه، غول چراغ میاد بیرون می گه : ارباب دوتا آرزو بکن برات برآورده کنم ، عمو کتابدار میگه : آرزو می کنم یه کتابخونه عمومی با مدیریت و مالکیت شخص خودم داشته باشم که از تمام کتابها توش باشه با 500 تا سیستم مجهز به ADSL8+ و تمام تجهیزات نرم افزاری و سخت افزاری و شبکه و کتابداران متبحر با حقوق عالی و روزی 1500 مراجعه کننده.

غول چراغ میگه : آرزویی بکن که بشه برآوردش کرد تخیلی نباشه ، عمو می گه : پس یه کاری بکن وضع کتابدارامون بهتر تر بشه و میزان مطالعه هم افزایش پیدا کنه. غول میگه : بدو بدو حاضر شو همون کتابخونه که خواستی رو بهت می دم.

-          نحوه ساخت دارچین : اگه از یه کتابدار چینی " کتابی " بگیری می مونه "دارچین" . به معادله زیر توجه کنید :      ß                         دارچین  =  ]( ی + کتاب) – کتابدار چینی [

-          امیدوارم کتابدارای عزیز در سال جدید پله های ترقی را یک به یک طی بکشند .

-          دو تا بچه کتابدار داشتن با هم کل کل می کردند . اولی : بابای من یه کتابخونه داره که شونصد میلیون  متر مساحتشه . دومی میگه اینکه چیزی نیست. بابای من یه کتابی داره که طولش یه کیلومتره. اولی میگه برو بابا دولوغ نگو، اونوقت اون رو کجا نگه میداره؟  دومی میگه : معلومه اهدا کرده به کتابخونه بابای تو .

 از ماست که بر ماست

  از ماست که بر ماست

روزی ز یه جایی یه کتابداری به پا خواست

واندر طلب مطلبی یه وب سایتی  بیاراست

بر خوشگلی سایت نظر کرد و چنین گفت:

"امروز همه روی جهان زیر وب ماست

بر وب چو پرواز کنم با نظری تیز

می بینم اگر ذرّه وبی اندر تک اینجاست

گر بر سر وبگاه یکی فنچ بجنبد

جنبیدن آن فنچ عیان در نظر ماست"

بسیار مَنی کردو ز تقدیر نترسید

بنگر که از این وبِ جفا پیشه چه بر خاست

ناگه زفضایی یکی سخت نفوذی

باگی زقضای بد بگشاد بر او راست

بر سایت کتابدار بخورد آن باگ هکرجون

وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

وان گاه وب خویش بگشاد از چپ و از راست

گفتا: " عجب است اینکه ز کد و اچ تی ام ال

این تیزی و تندی و هکیدن زکجا خاست؟!"

زی باگ نگه کرد و وب خویش بر او دید

گفتا: " ز که نالیم که از ماست که بر ماست"

" عمو کتابدار با همکاری آقا ناصرخسرو" 

 صدای پای کتابدار

صدای پای کتابدار

اهل کتابم

پیشه ام کتابداری است

گاه گاهی بلاگی می سازم ، می دهم من به شما

تا به آواز خطوطی که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی، چه خیالی... می دانم

وبلاگم بی جان است

خوب می دانم، صفحه وبلاگم بی "جاوا" ست

 من نمی دانم 

که چرا می گویند، کامپیوتر رشته خوبی است، عمران زیباست

و چرا انتخاب کسی این علم نیست

کتابداری چه کم از رشته عمران دارد

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید

کار ما نیست شناسایی آن

کار ما شاید این است

که در پهنای آن مسحور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگه ی  فهرست بشوییم و به پیش خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید در می آید ، کارت بزنیم

سیستم ها را روشن بکنیم

در فضای این وب ، پست، پیام، خبری را بزنیم

سر شناسه بنشانیم بر سر یک برگه

برگه دان را از برگه ها پر و خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو بر قفسه بگذاریم

نام را بازستانیم زنمایه

از نما، کاوش و سیمرغ و نوسا

روی یک چارپایه ای بر بلندای رف ها برویم

در به روی پیر و جوان، کودک و زن بر همه، ما باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان انبه (انبوه) دانش و علم

پی سازمان دهی علم باشیم.

" عمو کتابدار با همکاری دایی سهراب"

زندگی زنا شویی –  قسمت دوم

زندگی زنا شویی –  قسمت دوم

خانوم کتابدار  و آقای مهندس کامپیوتر در زندگی مشترک :

آقا : خانوم هر چی سرچ می کنم کیفم رو فایند نمی کنم ، باز خونه رو  Defragment  کردی؟

خانوم : نه عزیزم فقط رده بندی ها را کمی تغییر دادم. حالا میتونی با مراجعه به بخش لباس ها در طبقه سوم کمدها ردیف دوم کیف مورد نظرت را بیابی .

آقا : ok. کیف Favorite پیدا شد .خانوم من دارم می رم سر کار ، برگشتنی چیزی نمی خوای از سوپرمارکت دانلود کنم ؟

خانوم : فعلاً نه ، پس ازاینکه سیاهه ای از مواد موجود در آشپزخانه را تهیه کرده و سپس آن را با لیست نیازها مقابله نموده و کسری ها را سازماندهی کردم ، برگه درخواست را خدمتتان ارائه خواهم کرد.

آقا : اینجوری بهتره ، چون بالاخره کمی از پولمون رو هم Save می کنیم .... راستی خانوم بالاخره برای بچه مون اسمی رو select کردی ؟

خانوم : عزیزم می بینی که دارم همین کار رو می کنم. بایستی تمام کتاب سرعنوان ها رو بخونم و ببینم اخص ترین و مناسب ترین عنوان برای فرزندمان کدام است .

راستی شام  چی بزارم ؟

 آقا : نمی دونم ، هرچی دلت می خواد بذار ، بالاخره srver  آشپزخونه شمایین و بنده فقط Client غذاهای شما هستم عزیزم .

::::: این داستان ادامه دارد ::::

نمکدون

1)      به کتابداره میگن : ببخشین شما چند تا کتاب اینجا دارین ؟ کتابدار می گه : حمیـــــــــــــد !!!

 

- معلم به عموکوچولو میگه سه نوع کتاب نام ببر : عمو میگه : کتاب داستان – کتاب شعر – کتابدار

 

- ژاپن با همکاری عمو کتابدار سریع ترین دوربین جهان را به بازار عرضه نمود. این دوربین می تواند عکس یک کتابدار را در لحظه ای که ایستاده بیندازد.

 

- موقعی که عمو کتابداربچه بود معلمش می گه : کتابخونه رو بخش کن : عمو کوچولو میگه کتابخانه چهار بخشه : امانت – مرجع  - امور فنی -  آرشیو

کتابدار و عیب جو

۱- کتابدار و عیب جو

کتابدار را بگفتش عیب جویی

که پیدا کن به از این اسم یه نومی ( به دلیل تنگنای قافیه: نام = نوم )

"کتابداری" چو در چشم تو حوری است

به هر جزئی ز حسن او قصوری است

ز حرف عیب چو کتابداره بر آشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت:

اگر در دیده ما ها نشینی

به غیر از خوبی این علم نبینی

تو چون دانی کتابداری چه باشد

کزو دانش همین بر نظم باشد

تو نامش بینی و من جلوه ناز

تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو فهرست می بینی ولی من

ببینم نظم و علمی اندر آن را

دل ما ها ز شکّر خنده خون است

تو اسمش بینی و اندر که چون است؟

کتابداری که تو کردی اَش نام

نه آن علمی است کز من برده آرام

"   "عمو کتابدار " با همکاری آقا وحشی بافقی"