یادی از ساخت وبلاگم

بلاگی خواهم ساخت

خواهم انداخت تو وب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در پیشه ما

کتابداران را بیدار کند

بلاگ از نور تهی

و دل از آرزوی مهتابی

همچنان خوام ماند

نه به خاکی ها دل خواهم بست

نه به وبلاگ - دوستانی که سر از وب بدر می ارند

و در آن ظلمت تنهایی وب گردان

می فشانند کلیک از سر انگشتاشان

پشت وبلاگها شهری است

که در آن وبلاگ ها رو به تخیل باز است

کلبه ام جای کتابدارایی است که به فواره ذوق عموشون می نگرند

دست هر بچه کتابدار شهر، کتابی مجله ای است

مردم شهر به عمو چنان می نگرند

که به یک دیوونه به یک اسب نجیب

پشت وبلاگها شهری است

کلبه ای باید ساخت



 

دوش وقت سحر

مصرع جدیدی از عمو ترشح کرده که خدمتتون تقدیم می کنم:

دوش وقت سحر چه حالی میده