چت با عمو کتابدار

چت با عمو کتابدار

نظرت چیه؟

دیگه دارم پر رو می شم.

 

یه سؤال :

به نظر خوانندگان محترم و محترمه ،

به نظرتون عمو همینجوری ادامه بده خوبه یا اینکه تو یه شاخه مثلاً فقط شعر ادامه بده خوبه؟

ممنون میشه اگه نظر داده می بوده باشی .

 

::: قولاخ آسون جماعت :::

قولاخ آسون جماعت

من دانیشیم نهایت

بو کیتابدار عالمی

چوخ سونا ور میش غمی

منده عذاب چکمیشم

چوخ ایظطیراب چکمیشم

او گون لرین بیرینده

دوت بئش ایلین ایچینده

منده گدیپ یازیلدیم

او کنکورا یازیلدیم

گدیپ اوتدوم اومیدینن

ویردم تستی اومیدینن

تاکی گلده جوابی

گوردوم اوردا جوابی

آدیم چیخیپ کنکورا

اینده گلرسن بورا

رشته لری سه چرسن

کتابداری سچرسن

یوز ریشته نین ایچین دن

چیخدیم نمنه ایچیندن؟

کتابداریه چیخدیم

دا من اوزومندن چیخدیم

تزلی گلدیم امّیزه

بیر قوطه شیرینی آلدیم

هامّیه من پایلادیم

هامّی ددی آفرین

یوز باراکالّاه سنه

سونراسین دا داگلدیم

آکادمیه من گلدیم

گتیم گیردیم مکتبه

اوردا بیرینی گوردوم

ددیم ندی بو ریشته؟

ددی کی بو چوخ گوزل

بیر ریشته دی عزیزیم

باخ گوروم منه بیر سن

هچ بولوسن کی اینده

علم لر پاتلییره

منفجر اولور اونلار

اینده گره کی بیزلر

گویمیاخ او پاتلاسون

سونرا کی من کی لیسانسه

آلوب گویدوم جیبیمه

گتیم ایشین دالسی جان

گورم نه ایش لر واردی

هچ بیر ایی ده واردی؟

ددی لر کی گاش گوروم

هله ده کی بیر ایش یوخده

سن گره کی گوزلی ییب

آغلامییپ گوزلی ییپ

ایمتحانا مونتظیر

قالب قالب قالاسان

ایمتحانی وررسن

سونرا کی گر چخارسان

بیز سنه بیر زه ووروپ

ایطیلاع ورمک ایچین

کچده آزی دوت بئش آی

هچ بیر کسی گورمدیم

ایش تاپسون او ایشلسین

گونلریمین بیرینده

او گونلرین بیرینده

زنگی گلده تیلفونون

دسته نی تز گوتوردوم

بیردن اوزومه ایتیردیم

گوردوم همن ایداره

ددی که باغیشلا منی

ایشتیباه زنگ اتمیشم

آما نیگران اولما

ایشده تاپیلاجاخده

غم لرین گچه جاخده

گوشی من قطع الدیم

اینتظاری بسلدیم

اتدی بوردا نهایت

حیکایتیم نهایت

داها سوزی اوزاتمرام

بودا منیم بیر ماجرام

::: چشمامو رو هم می ذارمو ... تو رو به یادم می یارمو :::

دستامو رو موس می ذارمو

وبو به یادم می یارمو

دوباره دست تکون می دم

واسه تو من اینجا می نویسم

کم میارم آخه سخن

وبو به یادم می یارموووووووووووو

دنیا دیگه مث ما نداره

نداره نه می تونه بیاره

وب ها همه بی قرار ما ها

ما ها واسه همه بی قراریم

هیشکی مث ما نمی تونه

نمی تونه خنده رو بیاره

بگو بگو نظر تو چیه؟

که منو به بالا برسونه

دستام رو موس می ذارمو

مطلب به یادم می یارمو

کم میارم آخه سخن

وبو به یادم می یارمووووووو

دنیا فقط یه کلبه رو داره

اونم کلبه عموکتابداره

دلا همه بی قراره عموجون

دل عمو واسه شما بی قراره

هیشکی مث من نمی تونه

واسه کتابدارا بنویسه

بگو بگو نظر  تو چیه

واسه عمو کتابدارت چیه؟

نه

نداره دنیا مثل ما مثل ما

نداره دنیا مثل ما مثل ما

دنیا دیگه مث ما نداره

نداره نه می تونه بیاره

دیگه بسه باباجونم ول کن

تزاروس عمو کتابدار:

قفسه : کتابدار

فرازه : کتاب نگهدار

نرم افزار جستجو : اون کتابه کو؟

دفتر کتابخانه : عمو اینجاس

کارت عضویت : من کی ام.

کتابدار : کتابحونه سیار

میز مرجع : سنگر

کلبه عموکتابدار همین جاس

کلبه عمو کتابدار

::: خاطرات عمو کتابدار و مراجعین کتابخانه اش :::

آقا امان از این بعضی مراجعین کتابخونه عمو کتابدار. واه واه بلا به دور. براتون یه چند تا خاطره از اینا رو می نویسم:

1-       یه روز نشستم تو کتابخونه که ییهو تلفن به صدا درآمد. گوشی رو برداشتم و بعد سلام و خوش و بش این عضو محترم به من گفت : آقا خواستم یه تشکری از شوما بکنم به خاطره این کتابی که دادید. گفتم چطور؟ گفت : این کتابی که دادید خیلی شخصیت های مهمی رو تو خودش داشت ولی معنا و مفهومش رو من نفهمیدم. بعد کلی توضیح تازه دوزاری ام افتاد که آهااااااااااااااوووووووو پس دفترچه تلفن کتابخونه که مدتیه دنبالشم دست این آقا بوده . عجبااااااااااااااا

 

2-       تازه اون که چیزی نبود. گوش کن این یکی رو... یه روز بازم نشستم توی دفتر کتابخونه ام  و مشغول مطالعه هستم که یه هو یه صدایی شبیه صدای ترکیدن بادکنک نظرم رو جلب کرد. پاشدم برم ببینم که چی شده دیدم یکی از دانشجوها که واسه کارآموزی اومده بود وایستاده و لپش سرخ شده یه دختر خانوم مراجعی هم با چهره ای عبوس روبروش . گفتم قضیه چیه؟ دانشجو گفت بابا به خدا من بی تقصیرم. توی کتاب نوشته بود که در هنگام مصاحبه با مراجعین برخورد چشمها همواره حفظ شود که من هم همین کار رو می کردم که این خانوم خوابوند زیر گوشم. ای بابا به من چه خوب؟ داشتم درسمو پس می دادم و در این حال بنده هم در جانب دیگر گوش مبارکش خوابانیدم که باهوش خان اون کتاب نوشته که برخورد نگاه ها و اون هم در صورت اجازه فرهنگی قطع نشه نه برخورد فیزیکی چشم ها و قطعاً من این حرکت تور و گزارش و در نمره پایانی مداخلت می کنم.

 

3-       حالا اینو گوش کن . آخه کتابخونه من دو طبقه است. کتابها و بخش مطالعه کتاب های مرجع طبقه بالاست که کنار پله ها یه جای بدون پله هم درست کردم که کتابای سنگین رو با چرخ کتاب از اونجا ببریم بالا... یه روز دیدم یکی از این باهوش جونای کارآموز حدود ده بیس تا کتاب کت و کلفت مرجع رو گذاشته پشتش داره می بره بالا. گفتم عزیز من خب چرخ کتاب که داریم. با چرخ کتاب ببرشون دیگه. برگشته می گه : اوستا ، دو سه بار با چرخ کتاب بردم ولی اونجوری سنگین تر می شه در ضمن اون چرخاشم پشتم رو زخم می کنه. اینجوری راحت ترم .........
ها می خندی. الهی همچین کارآموزایی به پست تو هم بخوره اونوقت من بشینم بخندم.

 

4-       یه روزم یه کاربر فسقلی یه فنچ اومده می گه : شلام عمو . عمو. عمووووووووو. می گم بعله؟ می گه : عمو شما کتابدارید ؟ می گم بله چطور مگه ؟ فسقلیه می گم : خب منم دارم . خودشم هزار و شونصدتا.

::: زندگی زناشوئی - قسمت هفتم :::

وای چشمتون روز بد نبینه . آقا و خانوم به زندگیشون نمک می پاشن ( دعواشون می شه ) .

آقا : ای بابا. این چه وضعشه. یه بار ندیدم توی خونه On باشی. هر وقت اومدم خونه Login کردم می بینم که off هستی . ده خوب یه کمی هم خونه رو Defragmentesh  کن. غذاهاتم که یا guest user هست یا هم که destroy می شه.

خانوم : اووووووووووو چه خبرته . خبه حالا !!! . منه بدبخت رو بگو که واسه کمک account آقا می رم خودمو می کشم کار می کنم که زندگیمون سازماندهی داشه باشه. بتونم همواره پاسخگوی نیاز کاربران ... چیز .. می گم کاربران... خونواده ام باشم. بد می کنم ؟ ها؟ بد می کنم ؟

آقا : خب اندازه داره دیگه توکه می خوای همه Capacity و انرژی خودتو واسه کار بذاری کی وقت می کنی به Room و Home بیای و چت کنیم و یه کمی هم واسه زندگی خودمون Login بشیم.

خانوم:  برو باباجونه من. موقعی که اومدی خواستگاریم که عضو مشترک کتابخونه زندگیم شی من همینطوری بودم تازه خودتم تمام شرایط عضویت رو پذیرفتی. تازه همچین شهریه عضویتی هم که نخواستم به 5 تا سکه بسنده کردم. بد کردم؟

آقا : اینا درست ولی تو برگه Registery ازدواجمون نوشتیم که زندگی مونو فدای Business نکنیم. تازه ماشالا بزنم به تخته خیلی که Account سر ماه چرب و نرمی هم می گیری.

نمایه : ( با یک جهش شیرجه به وسط میدون) آخ جون می بینم که مامان و بابا همچینی یه بازیه اکشن شولوع کردنو منم هستم.

آقا: برو بچه. این Game دو نفریه. فوقش بشین تماشا کن.

خانوم : چی چی رو تماشا کن. خیلی داریم کار قشنگی می کنیم می خوای اینم تماشا کنه. تازه شم امتیاز من بیشتره.

آقا : آره می دونم. تازه انقدر زیاده که تو یه دونه جون هم جایزه گرفتی .

( همه خانواده می زنن زیر خنده و نمک پاشی در اندرون زندگی همین جا ختم می شه)

::: مسابقه در چند ثانیه با شرکت عمو کتابداااااااااااااااااااااار :::

مجری : بییندگان جان. سلام. بایکی دیگر از برنامه های جذاب مسابقه در چند ثانیه در خدمتتون هستیم.  خب . بله . شرکت کننده ای پشت خط هستند . سلام عزیزم . بفرمایید اسمتونو خودتونو معرفی کنین از کجا شرکت می کنین؟

عمو کتابدار : باسلام. بنده عمو کتابدار هستم مشهور به عمو کتابدار و از کتابخونه کلبه ای تماس می گیریم لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی هستم و همونطوری که می دونید دانش داره منفجر می شه و فقط منم که می تونم این انفجار رو مهار کنم .

مجری : به به به به . بینندگان عزیز امشب چه شود. عمو کتابدار یکی از بهترین چهره های ساله که من هم تو کتابخونه شون یا بهتر بگم کلبه شون عضوم تو مسابقه ما شرکت دارن. واااااااای . عمو خیلی خوش اومدین به برنامه خودتون.

عموکتابدار: بله و من هم از شما تشکر می کنم.

مجری :عمو می ریم که مسابقه رو شوروع کنیم .

عموجان مسابقه امشب ما بیست سوالیه و میدونم که شما با معلومات خوبی که دارین می تونین در همون پنج سوال اول به جواب برسین. خب عمو بفرمایید :

عموکتابدار: دایره است ؟

مجری : بله عمو.

عموکتابدار: سی دی نیست ؟

مجری : عمو بابا بارک الله. آخه این ممکن نیست. آفرین .

عموکتابدار: خب جایزه اش چیه؟

مجری : البته جایزه شما محفوظ هست ولی تهیه کننده عزیز می گن یه مسابقه دیگه بیست سوالی همین الان داشته باشیم. موافقین؟

عموکتابدار: آره بریم.

مجری : خب بپرسید عموجان. ولی این یکی فکر می کنم اندکی از شما انرژی می گیره.

عموکتابدار: باشه هستم. ولی تو هم منو راهنمایی کن.

خیله خب. عرض شود که در جیب می گنجد؟

مجری : نه عموجان.

عموکتابدار: توجیب پالتو چی؟

مجری : نه عمو جا نمی شه.

عموکتابدار: خب پس. توی زنبیل چی؟

مجری : نه عموجون. توصیه می کنم جا شدن ها رو بی خیال شون بشی.

عموکتابدار: باشد. در جیب جا نمی شود حتی در پالتو اصلا جا نمی شود. هوا نیست ؟

مجری : نه ولی یه راهنمایی. یه جورایی توی هواست .

عموکتابدار: مگسه

مجری : نه عموجان. اصلاً جوندار نیست.

عموکتابدار: معمولاً تو چه جور هواهاییه ؟

مجری : عمو هوای خاصی نمی خواد.

عموکتابدار: می شه اون رو از هوا گرفت و تو یه چیزی گذاشت ؟

مجری : دقیقاً عموجان. خیلی نزدیک شدین.

عموکتابدار: ( که ذوق کرده ) یعنی بارونه

مجری : نه عموجان ( حالت کسلی) خوب اومده بودین

عموکتابدار: باشه عزیزم چرا گریه می کنی الان می گم. از هو بگیر بچپون تو یه چیزی. ببینم خود به خود هم وارد می شه یا حتماً باید با دستامون بگیریمیش؟

مجری : آفرین عمو . نه ببین خود بخود می شه اگه شرایطش رو فراهم کنی ولی با دست نمی شه بگیریش.

عموکتابدار: ببینم چه جوری تولید می شه ؟

مجری : باکامپیوتر درستش می کنن.

عموکتابدار: آهااااااااااااااااااااااان فهمیدم.

مجری : بله بله افرین بگین عمو

عموکتابدار: باشه هولم نده یعنی هولم نکن می گم. ماهواره نیست .

مجری : واااااای عمو خیلی نزدیک شدین. یه کم دیگه

عموکتابدار: ( که قلبش تند تند می زنه)  فضانورده شایدم سایبرنت باشه

مجری : واااای نه بیشتر تلاش کنین دومیه خیلی نزدیکه یعنی سایبرنت بعد اون اومده.

عموکتابدار: باباجان راهنمایی کن

مجری : عمو ، این مورد مد نظر ما نقش مهمی توی اشاعه اطلاعات و آلودگی اطلاعات و دسترس پذیری به اطلاعات و حتی اعتیاد مدل جدید بعضی از جوونا داشته.

عموکتابدار: آهااااااااااااان تلفنه ؟

مجری : نه ولی با اونم در ارتباطه . وای عمو تو رو خدا

عموکتابدار: موبایله

مجری: نه عمو نه نه ولی با اونم می شه ازش استفاده کرد.

عموکتابدار: چیز نیست چیه اون .می گن. الان می گم ...

( زینگ زینگ)

مجری : وای عمو وقت شما تموم شد. خیلی حیف شد.

عموکتابدار: حالا جواب چی بود ؟

مجری : اینترنت. جواب ما اینترنت بود . عمو دیگه من خیلی راهنمایی کردم.

عموکتابدار: آهان . از اون نظر. منم می گم خدایا این دیگه چیهو خب یه بار دیگه بریم.

مجری : متأسفم عمو . دیگه وقته اخباره و باید از شما خداحافظی کنیم. صحبت خاصی ندارین؟

عموکتابدار: چی چی رو صحبت خاصی ندارین. پس جایزه سؤال اولم چی میشه؟

مجری : آخ راس می گین. جایزه شما یک دستگاه ماشین کنترلی باطری قلمی خور قابل شارژ هست که با پست بفرستیم گرون می شه خودتون میاین می گیرین . خب دیگه وقت ندارم. بینندگان عزیز تا دیداری دیگر خدا نگهدار.

 

::: شعر در باب دعوت به مطالعه :::

گفتم کتاب می خوانی

گفتا برو بی کاری؟

گفتم چرا نخوانی ؟

گفتا که وقت دیگر

گفتم چه کاری داری

گفتا که کار ندارم

گفتم که چون بی کاری چرا کتاب نخوانی؟

گفتا چه کارم آید؟

گفتم به خیلی کارا

گفتا بگو مثالی

گفتم مثل تو گویی فردا یه مهمون داری

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم نکن شتابی

خواهی که تو غذایی بنمایی به مهمان

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم که از کتابی یاد می گیری غذایی

آن وقت بپز غذا را وانگه بده به مهمان

گفتا برو بیکاری نیمرو دهم به مهمان

گفتم مثال دیگر

گفتا بگو بیکاریم

گفتم که عزم گیری

تا بروی به جایی

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم که چون توخواهی

گزینشی یه جایی

گفتا که خب چه باکی

از یه آزانس بپرسم

گفتم مثال دیگر

گفتا بگو چه باشد.

گفتم که چون تو خواهی

بیابی از زندگی دری و گوهری هم

گفتا کتاب چه لازم

بدون آن توانم

گفتم مثال دیگر

گفتا برو عموجون

حواله ات به دیگر

گفتم عزیز جانم

گفتم که دانی آیا

تو راز افرینش؟

گفتا که دیگر آن چیست ؟

گفتم که گر توخوانی

کتابی و مقالی

دانی برای چیستی

از کجا و به چیستی

گفتا که خب چه باشد؟

گفتم چو دانی آنان

زندگی ات مفید است

گفتا که والحق آمد

حرف تو از نهانت

گفتم حالا می خونی؟

گفتا آری می خونم.

::: برنامه طلوع قمر  :::

مقدمه ی آقا داریوش در معرفی میهمان برنامه :

سلام. با طلوع قمری دیگر در خدمتتان هستیم.
میهمان این هفته ما یکی از چهره های درخشان و تازه به دوران رسیده کتابداری است.
وی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان و تحصیلات متوسطه اش را در دبیرستان گذراند. از همان اوایل تولد کمی این ور تر عاشق کارهای فرهنگی بود به طوری که اولین کودک پنج و نیم ساله ای بود که در کانون پرورش فکری کودکان عضو شد در حالی که شرط سنی هفت سال ملاک بود و همچنین او دیواری را خالی از اثر هنری باقی نمی گذارد.
وی در کودکی انشا می نوشت و نقاشی های قشنگی می کشید و همه به او آفرین می گفتند.
در دوران دبیرستان طی شرکت در یک کلاس تئاتر عاشق بازیگری و کارگردانی میشه و یه نمایشنامه ای هم می نویسه و بازی می کنه و کارگردانی هم می کنه و از قضا بازیگر برتر هم می شه!!! این دوست ما که رشته اش ریاضی و فیزیک بود هر دو عدد پاهایش را در داخل یک لنگه کفش کرده و اصرار بر ادامه تحصیلات در هنر می ورزد و این کشمکش ها ادامه داشت تا یکهو متوجه شد مدرک پیش دانشگاهی اش در رشته ریاضی در دستانش قرار گرفته و فردا پس فردا کنکوره.
کنکور رو می ده و در دانشگاه آزاد در کاردانی برق قدرت قبول می شه ولی چون راهش دور بود نمی ره. آخی!!! بعدش می زنه انتخاب رشته دانشگاه سراسری می رسد. یکی از انتخاب های ایشان کتابداری با گرایش ... بود که از همان هم قبول می شود.
بقیه حرف و حدیث ها را از زبان خود استاد به گوش جان می نشینیم.

مجری : عمو کتابدار به برنامه طلوع ماه خوش آمدید.

عمو کتابدار : بنده هم خدمت شما و ببینده ای خوبتون سلام و وقت به خیر می گم .

مجری : استاد از تحصیلاتتون در دانشگاه برامون بگین و بعد بریم سراغ بقیه سوالاتمون .

عمو کتابدار : بله بنده در سنه 25-1424 قمری به عبارتی سال 82 شمسی وارد آکادمی شده و تحصیلاتم رو شوروع کردم.
در ابتدای راه بنده هیچ اطلاعی از این رشته نداشته و همینجوری این رشته را منتخب کردم . در همین راستا به محضر یکی از اساتید رفته و جویای احوال این رشته شدم که ایشون بنده رو راهنمایی کرده و گفتند که : امروز دانش داره منفجر می شه و اطلاعات همه جا رو آلوده کرده و از طرفی علم هم هی داره تولید می شه هی داره تولید می شه. پس فلذا بایستی کارشناسانی باشند تا جهان دانش را سازمان داده و از این آلودگی برهانند ( من هم رفته رفته از این رشته دارد خوشم می آید ) که ما هم می خواهیم شما ها این کار را بکنید.
پرسیدم که استاد اونجوری که از اسم رشته بر میاد رشته دهن پرکنی به نظر نمیاد. همین الانش هم دوستان به بنده مهندس قفسه می گویند.
خنده ای کرده و می گوید : نه . ببینید همه همه چیز می گن. بی خیال. هفتاد در صد این رشته مرتبط با کامپیوتر می باشد. یعنی شما اینترنت رو که فول می شین. طراح وب سایت هم که می شین. بانک اطلاعاتی هم که می تونین ایجاد کنین در کنار اینا کتابداری و اطلاع رسانی رو هم یاد می گیرین تازه می تونین با دوستاتون شرکت هم بزنین.(البته الان هم یه فکرای بکری دارم فقط دنبال دوست خوب و صادق هستم)
گفتم دم استاد گرم بااین رشته و از فرداش شروع کردم به درس خوندن. کم کم که عاشق رشته شدم عزم ام رو هم جزم کردم که تو این رشته خوب باشم و خدا رو شکر در طول 6 ترم دوره کارشناسی را با معدل الف تمومش کردم.
آخه نمی دونید چقدر مشتاق بودم که وارد بازار کار می شم و با اون همه تجارب و فعالیت هایی که دوران دانشجویی داشتم دیگه بیکاری چیه ، کارآفرینی هم می کنم. اصلاً این رشته رو هم چینی می ترکونم.

مجری : و آیا چگونه شد ؟

عموکتابدار: به فکر یافتن شغلی شدم. مشغول قدم زدن در محله های اینترنتی بودم که با یه وبلاگی که به حق از صد تا وب سایت بهتره آشنا شدم. بله وبلاگ گروهی کتابداران ایرون.
یه روزی دیدم نوشتن که :" آزمون استخدامی کتابداران بهمن ماه" که در همان لحظه ماوس را بر روی میز نهاده و تقریباً حدود 1.5 متر از صندلی به سمت بالا پرتاب شده و برگشتم. تا اینکه بهمن شد خبری نشد . اسفندشد خبری نشد. فروردین شد خبری نشد. اردیبهشت شد خبری نشد. خرداد شد خبری نشد. الان که تیر هست خبری نیست و گفتن شاید شهریور. ماهم که اصلاً هم نیست داریم از جیب پدر می خوریم و حالشو می بریم اصلاً هم خجالت نمی کشیم. بابا مسئله ای نیست که 24 سالمونه و بابابزرگمون هم سن ما که بود بابا بود شاید داماد بود. مهم نیست جوونی رو عشق است. اصلاً جوون که نباید کار کنه.
خلاصه گفتیم بریم یه شرکتی که قبلاً کارآموز بودم. گفتم اقا این کتابخونه شما چرا اینجوریه> نه کدی ، کامپیوتری، فهرستی. من براتون سازماندهی اش می کنم. هم ارزون هم با کیفیت . گفتند بور پیش معوان. رفتم و همه این حرفا رو گفتم و به بنده گفتند خب که چی بشه. کتابخونه می خوام چیکارو اونم دکوریه بابا. خوش اومدی.و از این جور اتفاقات برام خیلی پیش اومد.

مجری : پایتخت چی ؟

عموکتابدار: ببینین اینجوری به نظر می یاد که پایتخت به حد کافی کتابدارای بهتر از من داره ولی خب بایست یه امتحانی بکنم.

مجری : پس الان مشغول چه کاری هستید.

عموکتابدار: بنده در حال حاضر گاه گداری یه کلبه درویشی داریم که یه چیزایی رو اونجا می نگاریم تا شاید باب خنده و تفریحی باشه برای بقیه دوستان و لیستی از منابع کنکور فوق لیسانس رو گذاشتم رو میزم که حدود هفتاد و اندی کتاب می شه و چیزی هم نیست هر کدوم حدود 200 یا سیصد صفحه و از طرفی در کار راه و ساختمان و تره بار هم هستم.

مجری : راه و ساختمان و تره بار؟ چه ارتباطی با مدرکتون داره؟

عموکتابدار: بله. بنده راه می رم و ساختمونا رو می بینم و برای منزلمون هم تره بار می خرم و هیچ منافاتی هم با مدرک بنده ندارد.

مجری : آینده این رشته رو چه جوری می بینید استاد؟

عموکتابدار: ( تبسم) من هم مثل بقیه با چشمام می بینم. ولی ظواهرات امور این گونه می نماید که آینده خوبی در انتظارمونه. بالاخره کتابخونه دیجیتال می یاد و کتابخونه ها هم که ماشالاه روز به روز دارن زیاد نمی شن. و از طرفی هم که این همه مردم علاقه مند به کتاب نخواندن داریم. دیگه چی از این بهتر.

مجری : استاد به جوونایی که در اول این راهن چی می گین ؟

عموکتابدار: می گم ببینین شما اول راهین .

مجری : و دیگه ؟

عموکتابدار: دیگه این که رشته واقعاً رشته خوبیه ( بی شوخی) فقط یه دیر زود داره اما سوخت و سوز هم داره ولی دنیا اینجوری نمی مونه که. به همشون قول می دم که آینده بسای ردرخشانی در انتظار همه ماست و مطمئن باشن که بالاخره این رشته جاگاه خودش رو پیدا می کنه .

مجری : عمو جان شنیدیم کلبه شما طرفدار و رقیب زیادی داره درسته ؟

عموکتابدار: ببینید این چیز طبیعیه ام رقبایی که شکا می گویید واقعاً دوستان و مشوقان من هستم و من هم سعی می کنم برای آنها اینگونه باشم هر چند نه آنها من را می شناسند و نه من آنها را می شناسم.

مجری : مدتی نبودید. می گفتن ترور شدین.

عموکتابدار: نه بابا کی میاد گلوله اش رو حروم بنده بکند . نه بنده ترور نشده بودم فقط کمی خسته بودم از روزگار. اما باز باز کامنتهایی که دوستان در کلبه می گذاشتند دوباره بر ان شدم که این بار کلبه ام را مصمم تر به روز نگه دارم.

مجری : عمو ، با شنیدن کلمه عمو فکر می کردیم حدود 200 سیصد سالی سن داشته باشید ولی ...

عموکتابدار: بله درسته. بابا این زمونه همه رو پیر مکنه دیگه. اینه که منم عمو شدم. مشکلی دارین؟

مجری : نه عمو جان چرا قاطی می کنین. راستی شنیدیم اخیراً سفری به ناسا داشتید. آنجا را چطور دیدید؟

عموکتابدار: بله بنده بهمراه سه نفر دیگر از کارشناسان خبره به این سفر پر ماجرا رفتیم که یاشارخان زحمت اشاعه اخبارش را می کشد و در حال مذاکره هستیم مه در این امر تشریک مساعی داشته باشیم و در روزهای اتی خاطرایت را برایتان از این سفر خواهم نگاشت.

مجری : و سخن آخر استاد.

عموکتابدار: ای بابا برنامه تون تموم شد. چه زود. حرف خاصی ندارم فقط می خواستم بگم رشته کتابداری رشته قشنگیه فقط مسئولا یه کم وقتش رو بیشتر کنن یه کمی هم به فکر این فارغ التحصیلان خصوصاً استانی هم باشند. از شما متشکرم که بنده را در این برنامه شرکت دادید و امیدوارم کتابگذار اعظم رو هم بیارین با ناراحت الدوله که به همراه هم یه میزگردی بذاریم و این رشته رو بیشر شکاف بدیم.

مجری : تا طلوع قمری دیگر خداحافظ .


::: زندگی زناشوئی : قسمت ششم  :::

این داستان : پسر خانواده (نمایه) مریض شده و بایستی بره دکتر.

نمایه : وای مامانی. من چرا اینجوری میشم. انگار همه قفسه ها می خواد روسرم دانلود بشه . وااااااااااای

خانم : وای. چه بلایی سر نمایه ام اومد. پاشو حاضر شو ببرمت سرویس درمانی مرجع .

آقا : تا شما Login می شین من برم ماشین رو حاضر کنم.

نمایه : مامانی من از همین الان گفته باشم اگه بخوان آمپول connect کنن من در می رم ها. بعد نگی عضویتم تو
خونواده باطل می شه.

خانوم : نه پسرم تو این کار رو نمی کنی. اگه این کار روی بکنی عضویتت تو دنیا باطل می شه مامانی ها.

آقا : ( آیفون را می زند) خانوم بیاین دیگه. اون کارت باهوش رو وردار یه کم بنزین Register کنیم.

خانوم : باشه اومدیم. پاشو نمایه . گلم. عزیزم. الان می ریم دکتر دوباره روزآمد می شی. ده پاشو دیگه .
::: ادامه دارد :::

::: مرغ دل :::

مرغ دلم ناله سر کرد
داغ مرا تازه تر کرد
زاه شرر بار
این وبم را
قاط زد و اون را
زیر و رو کرد
عموی لب بسته ، زکنج کلبت در آ
نغمه دانش را، برامون سرا
وز نفسی عرصه این خاک کلبه را
پر شرر کن ، پر شرر کن
این کتاب هاااا، خاک می خورن
هیش کی اینجا و نه اونجا
یک کتاب
یک ورق
حتی یک سَََـَــَــَـطر
نمی خونه ، نمی خونه
تابستونه تعطیلاته
کلبه ی ما ها ، بی قرار ه
این جا هم چون اونجا
تنگ و تار ه ههههه
بیا تو از اینجا
کتابی ببر

::: مراجعه کاربر به کتابخانه :::

هر برگه یه فهرست انگشت رهنمایی است...........هر لیبلی در اینجا جام جهان نمایی است
هر یار بی زبانی مکتب سر به مهر است...............ارجاع یک کتابدار آواز آشنایی است
کاربری چوآید رود سراغ سیستم .........................بانک همه کتابها در داخل همین است
آغاز کار او را با واژه ها بباشد..............................هرواژه ای نشسته هریک یه رهنمایی است
تا جویداو آنجا کتابی و مقالی..............................هرفیلد بی پروبال در چشم خود همایی است
با دستگاه سیستم یک کاربر چه سازد..................هرچه کتابها رافیلد جدا جدایی است
هرچندسبک سیستم برپایه یه چیز است..............درسر هر مقامی یه کلیدی بباشد
جوید همی کاربرکدهمون کتاب را.........................کتابداره همونجا همچو یه رهنمایی است.
گیرد همو کال نامبر ...........................................چون که کتاااااااب دار است
جویدش اندر آنجا.............................................. همچو Crowler است او
آید و گوی همی ...............................................کاربرگرامی کتابمان امان است رو روز دیگر بیا.
نگاه کرد آن کاربر به سیستم همانجا................... نگو که دیگرش او هیچ حوصله ندارد

||||||| عمو کتابدار آمد ||||||||

||||||| عمو کتابدار آمد ||||||||

دلم از دست این دنیا چه خون است
ندانم حال من اندر زمان واه واه چه چون است

بخواندم درس و مشق و علم و دانش
که گیرم یک لیسانسی بهر دانش

گرفتم من لیسانس و مدرکم را
تریلی هم بماند در کشیدن مدرکم را

در آن روز ازل گفتند به به
عجب !!! چه رشته ای به به و چه چه

بیا خوب آمدی بر این کلاسها
تو خواهی بود بهترین این کلاسها

بپرسیدم چه باشد اندر این علم
بگفتا هر چه خواهی دارد این علم

بگفتم پول ؟
بگفتا دارد این علم.

بگفتم ارزش اش؟
بگفتا بر عرج دانش.

بگفتم منزلت؟
بگفتا تا دل بخواهد.

بگفتم بازار کارش؟
بگفتا واه واه که توپ است.

بگفتم ایول ایول
همین الان می آیم

گرفتم لیسانسم را به 6 ترم
همه به به شنیدم با یه چه چه

همی عزمی نمودم بهر فوقش
وزان پس بهر دکتری اش

گرفتم لیستی از منبع ها را
چشانم گرد شد چون دیدم آن را

واسه فوق لیسانس باید بخوانی
قریب هفتاد و اندی تو کتاب را !!!

حالا باشه می خونم من چه باکی
تا اینجاش اومدم بازم چه باکی

ولی باید یه شغلی هم بیابم
که شاید اندر آن کنکور نیابم
همی آن رتبه مد نظر را

برفتم اندر یه نهادی
که باشد شاید آنجا هم یه کاری

بگفتند ای جوان صبری بباید
که گیریم آزمونی و شاید

توانی اندر آیی تو در اینجا
بیابی شغلی و کاری تو اینجا

بگفتم امتحانش کی هست؟
بگفتا همزمان با باد پاییز

همی دیپرس شدم من
کمی گیجی زدم من

آخه گفتا که باشد پول و ارزش
برایت اندر این علم

برفتم شرکتی و گفتم که آیا
نمی خواهی کتابداری تو آیا

بگفتا نه بابا کتاب کجا بود
فقط پول و فقط پول و فقط پول

برفتم به یک جای دگر من
بگفتند ای جوان علمت چه باشد؟

بگفتم ای رئیسا کتابدارم
بگفتا آن چه باشد ای جوانم؟

بگفتم ای عزیزم علمی است آن هم
که دارم من لیسانسش را به جیبم

بگفتا ما به اینجا هیچ نداریم
نه کتابی یه دونه هم کتابخوانی

علی حاضر خورم من ز جیب بابا
بگردم ویلون و سرگردون بابا

همین بودش نبودم چند روزی
می رفتم دنبال کار و بر می گشتم

می گشتم من خسته و کوفته
دیگه کی حال داره وب رو نویسه

ولیکن دیدم اینجا من محبت را ز یاران
خجل گشتم ز غیبت پیش یاران

لذا من آمدم بازهم دوباهر
که شاید کمی گویم دوباره

ز شادی ها و غمها به یاران
نباشد بین ما دیگر فراقان