چت با عمو کتابدار
چت با عمو کتابدار
نظرت چیه؟
![]()
دیگه دارم پر رو می شم.
چت با عمو کتابدار
نظرت چیه؟
![]()
دیگه دارم پر رو می شم.
به نظر خوانندگان محترم و محترمه ،
به نظرتون عمو همینجوری ادامه بده خوبه یا اینکه تو یه شاخه مثلاً فقط شعر ادامه بده خوبه؟
ممنون میشه اگه نظر داده می بوده باشی .
قولاخ آسون جماعت
من دانیشیم نهایت
بو کیتابدار عالمی
چوخ سونا ور میش غمی
منده عذاب چکمیشم
چوخ ایظطیراب چکمیشم
او گون لرین بیرینده
دوت بئش ایلین ایچینده
منده گدیپ یازیلدیم
او کنکورا یازیلدیم
گدیپ اوتدوم اومیدینن
ویردم تستی اومیدینن
تاکی گلده جوابی
گوردوم اوردا جوابی
آدیم چیخیپ کنکورا
اینده گلرسن بورا
رشته لری سه چرسن
کتابداری سچرسن
یوز ریشته نین ایچین دن
چیخدیم نمنه ایچیندن؟
کتابداریه چیخدیم
دا من اوزومندن چیخدیم
تزلی گلدیم امّیزه
بیر قوطه شیرینی آلدیم
هامّیه من پایلادیم
هامّی ددی آفرین
یوز باراکالّاه سنه
سونراسین دا داگلدیم
آکادمیه من گلدیم
گتیم گیردیم مکتبه
اوردا بیرینی گوردوم
ددیم ندی بو ریشته؟
ددی کی بو چوخ گوزل
بیر ریشته دی عزیزیم
باخ گوروم منه بیر سن
هچ بولوسن کی اینده
علم لر پاتلییره
منفجر اولور اونلار
اینده گره کی بیزلر
گویمیاخ او پاتلاسون
سونرا کی من کی لیسانسه
آلوب گویدوم جیبیمه
گتیم ایشین دالسی جان
گورم نه ایش لر واردی
هچ بیر ایی ده واردی؟
ددی لر کی گاش گوروم
هله ده کی بیر ایش یوخده
سن گره کی گوزلی ییب
آغلامییپ گوزلی ییپ
ایمتحانا مونتظیر
قالب قالب قالاسان
ایمتحانی وررسن
سونرا کی گر چخارسان
بیز سنه بیر زه ووروپ
ایطیلاع ورمک ایچین
کچده آزی دوت بئش آی
هچ بیر کسی گورمدیم
ایش تاپسون او ایشلسین
گونلریمین بیرینده
او گونلرین بیرینده
زنگی گلده تیلفونون
دسته نی تز گوتوردوم
بیردن اوزومه ایتیردیم
گوردوم همن ایداره
ددی که باغیشلا منی
ایشتیباه زنگ اتمیشم
آما نیگران اولما
ایشده تاپیلاجاخده
غم لرین گچه جاخده
گوشی من قطع الدیم
اینتظاری بسلدیم
اتدی بوردا نهایت
حیکایتیم نهایت
داها سوزی اوزاتمرام
بودا منیم بیر ماجرام
دستامو رو موس می ذارمو
وبو به یادم می یارمو
دوباره دست تکون می دم
واسه تو من اینجا می نویسم
کم میارم آخه سخن
وبو به یادم می یارموووووووووووو
دنیا دیگه مث ما نداره
نداره نه می تونه بیاره
وب ها همه بی قرار ما ها
ما ها واسه همه بی قراریم
هیشکی مث ما نمی تونه
نمی تونه خنده رو بیاره
بگو بگو نظر تو چیه؟
که منو به بالا برسونه
دستام رو موس می ذارمو
مطلب به یادم می یارمو
کم میارم آخه سخن
وبو به یادم می یارمووووووو
دنیا فقط یه کلبه رو داره
اونم کلبه عموکتابداره
دلا همه بی قراره عموجون
دل عمو واسه شما بی قراره
هیشکی مث من نمی تونه
واسه کتابدارا بنویسه
بگو بگو نظر تو چیه
واسه عمو کتابدارت چیه؟
نه
نداره دنیا مثل ما مثل ما
نداره دنیا مثل ما مثل ما
دنیا دیگه مث ما نداره
نداره نه می تونه بیاره
قفسه : کتابدار
فرازه : کتاب نگهدار
نرم افزار جستجو : اون کتابه کو؟
دفتر کتابخانه : عمو اینجاس
کارت عضویت : من کی ام.
کتابدار : کتابحونه سیار
آقا امان از این بعضی مراجعین کتابخونه عمو کتابدار. واه واه بلا به دور. براتون یه چند تا خاطره از اینا رو می نویسم:
1- یه روز نشستم تو کتابخونه که ییهو تلفن به صدا درآمد. گوشی رو برداشتم و بعد سلام و خوش و بش این عضو محترم به من گفت : آقا خواستم یه تشکری از شوما بکنم به خاطره این کتابی که دادید. گفتم چطور؟ گفت : این کتابی که دادید خیلی شخصیت های مهمی رو تو خودش داشت ولی معنا و مفهومش رو من نفهمیدم. بعد کلی توضیح تازه دوزاری ام افتاد که آهااااااااااااااوووووووو پس دفترچه تلفن کتابخونه که مدتیه دنبالشم دست این آقا بوده . عجبااااااااااااااا
2- تازه اون که چیزی نبود. گوش کن این یکی رو... یه روز بازم نشستم توی دفتر کتابخونه ام و مشغول مطالعه هستم که یه هو یه صدایی شبیه صدای ترکیدن بادکنک نظرم رو جلب کرد. پاشدم برم ببینم که چی شده دیدم یکی از دانشجوها که واسه کارآموزی اومده بود وایستاده و لپش سرخ شده یه دختر خانوم مراجعی هم با چهره ای عبوس روبروش . گفتم قضیه چیه؟ دانشجو گفت بابا به خدا من بی تقصیرم. توی کتاب نوشته بود که در هنگام مصاحبه با مراجعین برخورد چشمها همواره حفظ شود که من هم همین کار رو می کردم که این خانوم خوابوند زیر گوشم. ای بابا به من چه خوب؟ داشتم درسمو پس می دادم و در این حال بنده هم در جانب دیگر گوش مبارکش خوابانیدم که باهوش خان اون کتاب نوشته که برخورد نگاه ها و اون هم در صورت اجازه فرهنگی قطع نشه نه برخورد فیزیکی چشم ها و قطعاً من این حرکت تور و گزارش و در نمره پایانی مداخلت می کنم.
3- حالا اینو گوش کن . آخه کتابخونه من دو طبقه است. کتابها و بخش مطالعه کتاب های مرجع طبقه بالاست که کنار پله ها یه جای بدون پله هم درست کردم که کتابای سنگین رو با چرخ کتاب از اونجا ببریم بالا... یه روز دیدم یکی از این باهوش جونای کارآموز حدود ده بیس تا کتاب کت و کلفت مرجع رو گذاشته پشتش داره می بره بالا. گفتم عزیز من خب چرخ کتاب که داریم. با چرخ کتاب ببرشون دیگه. برگشته می گه : اوستا ، دو سه بار با چرخ کتاب بردم ولی اونجوری سنگین تر می شه در ضمن اون چرخاشم پشتم رو زخم می کنه. اینجوری راحت ترم .........
ها می خندی. الهی همچین کارآموزایی به پست تو هم بخوره اونوقت من بشینم بخندم.
4- یه روزم یه کاربر فسقلی یه فنچ اومده می گه : شلام عمو . عمو. عمووووووووو. می گم بعله؟ می گه : عمو شما کتابدارید ؟ می گم بله چطور مگه ؟ فسقلیه می گم : خب منم دارم . خودشم هزار و شونصدتا.
وای چشمتون روز بد نبینه . آقا و خانوم به زندگیشون نمک می پاشن ( دعواشون می شه ) .
آقا : ای بابا. این چه وضعشه. یه بار ندیدم توی خونه On باشی. هر وقت اومدم خونه Login کردم می بینم که off هستی . ده خوب یه کمی هم خونه رو Defragmentesh کن. غذاهاتم که یا guest user هست یا هم که destroy می شه.
خانوم : اووووووووووو چه خبرته . خبه حالا !!! . منه بدبخت رو بگو که واسه کمک account آقا می رم خودمو می کشم کار می کنم که زندگیمون سازماندهی داشه باشه. بتونم همواره پاسخگوی نیاز کاربران ... چیز .. می گم کاربران... خونواده ام باشم. بد می کنم ؟ ها؟ بد می کنم ؟
آقا : خب اندازه داره دیگه توکه می خوای همه Capacity و انرژی خودتو واسه کار بذاری کی وقت می کنی به Room و Home بیای و چت کنیم و یه کمی هم واسه زندگی خودمون Login بشیم.
خانوم: برو باباجونه من. موقعی که اومدی خواستگاریم که عضو مشترک کتابخونه زندگیم شی من همینطوری بودم تازه خودتم تمام شرایط عضویت رو پذیرفتی. تازه همچین شهریه عضویتی هم که نخواستم به 5 تا سکه بسنده کردم. بد کردم؟
آقا : اینا درست ولی تو برگه Registery ازدواجمون نوشتیم که زندگی مونو فدای Business نکنیم. تازه ماشالا بزنم به تخته خیلی که Account سر ماه چرب و نرمی هم می گیری.
نمایه : ( با یک جهش شیرجه به وسط میدون) آخ جون می بینم که مامان و بابا همچینی یه بازیه اکشن شولوع کردنو منم هستم.
آقا: برو بچه. این Game دو نفریه. فوقش بشین تماشا کن.
خانوم : چی چی رو تماشا کن. خیلی داریم کار قشنگی می کنیم می خوای اینم تماشا کنه. تازه شم امتیاز من بیشتره.
آقا : آره می دونم. تازه انقدر زیاده که تو یه دونه جون هم جایزه گرفتی .
( همه خانواده می زنن زیر خنده و نمک پاشی در اندرون زندگی همین جا ختم می شه)
مجری : بییندگان جان. سلام. بایکی دیگر از برنامه های جذاب مسابقه در چند ثانیه در خدمتتون هستیم. خب . بله . شرکت کننده ای پشت خط هستند . سلام عزیزم . بفرمایید اسمتونو خودتونو معرفی کنین از کجا شرکت می کنین؟
عمو کتابدار : باسلام. بنده عمو کتابدار هستم مشهور به عمو کتابدار و از کتابخونه کلبه ای تماس می گیریم لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی هستم و همونطوری که می دونید دانش داره منفجر می شه و فقط منم که می تونم این انفجار رو مهار کنم .
مجری : به به به به . بینندگان عزیز امشب چه شود. عمو کتابدار یکی از بهترین چهره های ساله که من هم تو کتابخونه شون یا بهتر بگم کلبه شون عضوم تو مسابقه ما شرکت دارن. واااااااای . عمو خیلی خوش اومدین به برنامه خودتون.
عموکتابدار: بله و من هم از شما تشکر می کنم.
مجری :عمو می ریم که مسابقه رو شوروع کنیم .
عموجان مسابقه امشب ما بیست سوالیه و میدونم که شما با معلومات خوبی که دارین می تونین در همون پنج سوال اول به جواب برسین. خب عمو بفرمایید :
عموکتابدار: دایره است ؟
مجری : بله عمو.
عموکتابدار: سی دی نیست ؟
مجری : عمو بابا بارک الله. آخه این ممکن نیست. آفرین .
عموکتابدار: خب جایزه اش چیه؟
مجری : البته جایزه شما محفوظ هست ولی تهیه کننده عزیز می گن یه مسابقه دیگه بیست سوالی همین الان داشته باشیم. موافقین؟
عموکتابدار: آره بریم.
مجری : خب بپرسید عموجان. ولی این یکی فکر می کنم اندکی از شما انرژی می گیره.
عموکتابدار: باشه هستم. ولی تو هم منو راهنمایی کن.
خیله خب. عرض شود که در جیب می گنجد؟
مجری : نه عموجان.
عموکتابدار: توجیب پالتو چی؟
مجری : نه عمو جا نمی شه.
عموکتابدار: خب پس. توی زنبیل چی؟
مجری : نه عموجون. توصیه می کنم جا شدن ها رو بی خیال شون بشی.
عموکتابدار: باشد. در جیب جا نمی شود حتی در پالتو اصلا جا نمی شود. هوا نیست ؟
مجری : نه ولی یه راهنمایی. یه جورایی توی هواست .
عموکتابدار: مگسه
مجری : نه عموجان. اصلاً جوندار نیست.
عموکتابدار: معمولاً تو چه جور هواهاییه ؟
مجری : عمو هوای خاصی نمی خواد.
عموکتابدار: می شه اون رو از هوا گرفت و تو یه چیزی گذاشت ؟
مجری : دقیقاً عموجان. خیلی نزدیک شدین.
عموکتابدار: ( که ذوق کرده ) یعنی بارونه
مجری : نه عموجان ( حالت کسلی) خوب اومده بودین
عموکتابدار: باشه عزیزم چرا گریه می کنی الان می گم. از هو بگیر بچپون تو یه چیزی. ببینم خود به خود هم وارد می شه یا حتماً باید با دستامون بگیریمیش؟
مجری : آفرین عمو . نه ببین خود بخود می شه اگه شرایطش رو فراهم کنی ولی با دست نمی شه بگیریش.
عموکتابدار: ببینم چه جوری تولید می شه ؟
مجری : باکامپیوتر درستش می کنن.
عموکتابدار: آهااااااااااااااااااااااان فهمیدم.
مجری : بله بله افرین بگین عمو
عموکتابدار: باشه هولم نده یعنی هولم نکن می گم. ماهواره نیست .
مجری : واااااای عمو خیلی نزدیک شدین. یه کم دیگه
عموکتابدار: ( که قلبش تند تند می زنه) فضانورده شایدم سایبرنت باشه
مجری : واااای نه بیشتر تلاش کنین دومیه خیلی نزدیکه یعنی سایبرنت بعد اون اومده.
عموکتابدار: باباجان راهنمایی کن
مجری : عمو ، این مورد مد نظر ما نقش مهمی توی اشاعه اطلاعات و آلودگی اطلاعات و دسترس پذیری به اطلاعات و حتی اعتیاد مدل جدید بعضی از جوونا داشته.
عموکتابدار: آهااااااااااااان تلفنه ؟
مجری : نه ولی با اونم در ارتباطه . وای عمو تو رو خدا
عموکتابدار: موبایله
مجری: نه عمو نه نه ولی با اونم می شه ازش استفاده کرد.
عموکتابدار: چیز نیست چیه اون .می گن. الان می گم ...
( زینگ زینگ)
مجری : وای عمو وقت شما تموم شد. خیلی حیف شد.
عموکتابدار: حالا جواب چی بود ؟
مجری : اینترنت. جواب ما اینترنت بود . عمو دیگه من خیلی راهنمایی کردم.
عموکتابدار: آهان . از اون نظر. منم می گم خدایا این دیگه چیهو خب یه بار دیگه بریم.
مجری : متأسفم عمو . دیگه وقته اخباره و باید از شما خداحافظی کنیم. صحبت خاصی ندارین؟
عموکتابدار: چی چی رو صحبت خاصی ندارین. پس جایزه سؤال اولم چی میشه؟
مجری : آخ راس می گین. جایزه شما یک دستگاه ماشین کنترلی باطری قلمی خور قابل شارژ هست که با پست بفرستیم گرون می شه خودتون میاین می گیرین . خب دیگه وقت ندارم. بینندگان عزیز تا دیداری دیگر خدا نگهدار.
گفتم کتاب می خوانی
گفتا برو بی کاری؟
گفتم چرا نخوانی ؟
گفتا که وقت دیگر
گفتم چه کاری داری
گفتا که کار ندارم
گفتم که چون بی کاری چرا کتاب نخوانی؟
گفتا چه کارم آید؟
گفتم به خیلی کارا
گفتا بگو مثالی
گفتم مثل تو گویی فردا یه مهمون داری
گفتا که خب چه باشد؟
گفتم نکن شتابی
خواهی که تو غذایی بنمایی به مهمان
گفتا که خب چه باشد؟
گفتم که از کتابی یاد می گیری غذایی
آن وقت بپز غذا را وانگه بده به مهمان
گفتا برو بیکاری نیمرو دهم به مهمان
گفتم مثال دیگر
گفتا بگو بیکاریم
گفتم که عزم گیری
تا بروی به جایی
گفتا که خب چه باشد؟
گفتم که چون توخواهی
گزینشی یه جایی
گفتا که خب چه باکی
از یه آزانس بپرسم
گفتم مثال دیگر
گفتا بگو چه باشد.
گفتم که چون تو خواهی
بیابی از زندگی دری و گوهری هم
گفتا کتاب چه لازم
بدون آن توانم
گفتم مثال دیگر
گفتا برو عموجون
حواله ات به دیگر
گفتم عزیز جانم
گفتم که دانی آیا
تو راز افرینش؟
گفتا که دیگر آن چیست ؟
گفتم که گر توخوانی
کتابی و مقالی
دانی برای چیستی
از کجا و به چیستی
گفتا که خب چه باشد؟
گفتم چو دانی آنان
زندگی ات مفید است
گفتا که والحق آمد
حرف تو از نهانت
گفتم حالا می خونی؟
گفتا آری می خونم.