:::: زندگی زنا شویی – قسمت سوم ::::
:::: زندگی زنا شویی – قسمت سوم ::::
این داستان : سه سال بعد - رفتن به پیک نیک :
آقا : اِ اِ اِ ، عزیزم داری چیکار می کنی؟
خانوم : هیچی دارم به سر آستین لباس های جنابعالی لیبل و بارکد می زنم تا راحت تر بتونی پیداشون کنی .
آقا : لابد بعدش هم می خوای توی کامپیوتر Arrange شون بکنی توی یه نرم افزار؟
خانوم : شیطون از کجا فهمیدی ؟ بزنم به تخته داری کتابدار مرجع می شی هاااا.
آقا : لا اقل اونارو توی یه فولدر جدا بذارشون !!! .
خانوم : راستی عزیزم یه فرصت مطالعاتی بریم ، آرشیو مغزم خیلی پر شده .
آقا : آره راس می گی ، بایستی یه ویندوزی هم نو کنیم ، فقط یادت باشه اول یه بک آپ از اطلاعات اصلی بگیریم . ( هه هه هه هه )
خانوم : پسرم . نمایه .حاضر شو می خوایم بریم توی طبیعت یه کم چت کنیم برگردیم .
پسر: مامانی ، این دفتر مشق من رو کی Format کرده ؟ سفیده سفیده ، من دیروز کتاب فارسی رو "رف خوانی" کردم توش نوشتم.
خانوم : پسرم اون دفتر نقاشیه که دستت گرفتی ، دفتر مشقت در بخش میز امانت ، چیز ، می گم امانت ، روی میز مطالعه ات گذاشتم .
آقا : خانوم زود باشین دیگه ، من کم کم دارم Hang می کنما ، الانه که restart لازم بشم. من کنار ماشین Standby هستم . سر راه بایستی یه کمی هم بنزین دانلود کنیم. بعد هم بریم مکانیکی ماشین رو Update بکنیم .
خانوم : باشه، هولم نکن ، صبر کن این منابع غذایی رو بذارم تو کیف ، بدون سازماندهی که نمی تونم پاسخگوی تو و نمایه جونم باشم .
::::: این داستان ادامه دارد :::: ::::: نظرات شما دل عمو کتابدار را شاد می کند :::::
این کلبه مجازی مجالی است برای سرگرمی کتابداران عزیز ایران زمین و هیچگونه قصد اساعه ادب و جسارت به محضر هیچکدام از هموطنان و کتابداران عزیز را ندارد. و منظور از "عمو کتابدار " فقط اسم مستعاری است برای نویسنده وبلاگ و شخص خاصی مد نظر نیست.