قصه استخدام کتابداران
حال بشنو این قصه از عمو جانا که گوید به تو او از دل و جانا
روزی بشدم به نهاد کتابخانا بپرسیدم اندر آنجا ز استخداما
بگفتا مرد مسئولش کی جوانا برو صبر کن تا روز آخر عیدانا
تو باید دهی همچو دیگران امتحانا تا که آیی به جمع این چند صد جانا
برفتم بدادم من آن امتحانا بیامد نام من در بین آن صد شخص جانا
بخواندم کز این صد نفر ای جانا بیاید برون یه شیش هفت نفری ای جانا
وزان 6 نفر بود زهر رشته یکی جانا زفقه و اصول و کتاب و تاریخ و رایانا
بگفتم چه باکم بباید در این جمع اخوانا به صد اندرش 6 بود خودش شانس بزرگانا !!! ( زرشک )
چو گیریم کز این صد نفر بیامد برونا همان 6 نفر که نهادش بخواستانا
پس این باقی صد جوانانا کجا جویند بهر کاری و کتابخانا؟!!
یکی نبود آنجا بگوید که ای جانا به وقتی که نبوَد به آنجا کتابخانا
چرا می دهی تو هی مدرک کتابدارا؟ مگر نیست فکر کار و رزق این کتابدارا؟
به وقت جذب دانشجو دهی هزاران نویدا که این رشته ات که ای چون است و چانا
بباشی تو چون ناجی واسه جمع مردمانا تو هستی همچو یک یاور توی یک دو کتابخانا
ولیکن نگوید این دلبر و جان جانانا عزیزم ول می گردی معطلی بیکاری جانا
مگر اینجا دهی چندش بباشند کتابخوانا که باشد لازمش صدها کتاااابدارا
سخن کوته کنم ای عزیز وبلاگ خوانا سرت دردش بیاوردم مرا معافم کن تو ای جانا
همش نالم و نالم و باز نالم ز دست این روز و شب و هر لحظه ی آنا
گنج قارون ( کنایه از عمو )
می دونی کلبه من کلبه گنج قارونه
کلبه اوستا عمو تو قلب وب ایرونه
عمو خودش خوب می دونه
که ما اونو از رختخواب
درش آوردیم
بیرون آوردیم
آوردیمش توی بلاگ
حالا بشین حالی بکن
برقص و خوشحالی بکن
مانند ماشو بشین و پاشو
حالا که یاشار می خونه
اگه نخندی می شینم عقده دل وا می کنم
نیگا تو چشمات می کنم شکوه رو آغاز می کنم
می گم جوجه دیویی نون بده و چایی بده
حالا می گم در بیاره کفشاتو و دمپایی بده
سلطان کتابدارها
n یه دل می گه بنویسم ( به نه وی سم )
n یه دلم می گه ننویسم ) نه نه وی سم )
n طاقت نداره موسَم موسَم
n وای من چه کنم ؟!!
n پیش کتابدارای وب
n خیلی کوچیکه کلبم کلبم
n با یاد کلبم هر جا هر جا
n وای من چه کنم
n سلطان وبگاه من هستم من هستم
n دروازه های وبم را شکستم شکستم
n پیمان تاری به کلبم ببستم
n با تو پیوستــــــــــــم
n اکنون اگر از تو دورم به هرجا
n بر جای دیگر نبندم وبم را
n سر شارم از آرزو و تمنا
n کتاب زیبا
باد صبا
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم وبی دگرباره جوان خواهد شد
عموجون جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم احسان به یاشار دل نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران کلبه تا سرا پرده وب نعره زنان خواهد شد
گر ز کلبه به خرابات شدم خرده مگیر من سرم کمی شلوغ بوده خرده مگیر
زین به بعد می کوشم تا بکنم مر تورا شاد و خندان و سرزنده تورا
بکشم دست خودی بر سر وب دهمش آب حیات و کنمش جاریه وب
من نخواهم که کنم طول کلام من همی باشم و هستم و السلام
مسابقه نقاشی عمو کتابدار
مسابقه نقاشی عمو کتابدار
از نظر شما دوست عزیز ، عمو چه شکلیه ؟ به بهترین و زیباترین نقاشی هدیه ای از طرف کلبه عمو اهدا خواهد شد .
نقاشی های خود را به نشانی AmooـKetabdar@YAHOo.com بفرستید . مهلت ارسال آثار تا آخر تیرماه 87 .
![]()
دعوت به همکاری
دعوت به همکاری
عمو کتابدار از همه جوونا و پیرایی که می تونن یه جورایی تو کارای کلبه به عمو کمک کنن دعوت به همکاری می کنه . اینطوری که هر کی خواست به عنوان یکی از اعضای خانواده عمو بشه بایستی سه کالای تولیدی خودش رو( سه مطلب طنز ) برا عمو بفرسته و همون مطالب با اسم ایشون تو وبلاگ چاپ بشه بعدش جواز ورود به خانواده عمو کتابدار رو می گیره .
پس منتظرم . محصولات خودتون رو به این جعبه بیندازین : :: AmooـKetabdar@YAHOo.com ::

این کلبه مجازی مجالی است برای سرگرمی کتابداران عزیز ایران زمین و هیچگونه قصد اساعه ادب و جسارت به محضر هیچکدام از هموطنان و کتابداران عزیز را ندارد. و منظور از "عمو کتابدار " فقط اسم مستعاری است برای نویسنده وبلاگ و شخص خاصی مد نظر نیست.